تبليغاتX
أمة الله
بحث هايم در كنار شيعه

بحث از مذهب بود.

خوب ، در كتابهاى اهل السنة اين مسئله دقيقاً روشن شده است.

از ابتداى زمان رحلت پيامبر عزيزمان محمد بن عبد الله صلى الله عليه و على آله و سلم ،سخن از آراء و نظريه ى صحابه و تابعين هست و بوده.

مذهب يعنى روش فهميدن و رأى مردمان در امورى كه به خودشان ارتباط دارد به شرط اينكه از حدود شريعت قرآن و سنت خارج نشويم.

 ممكن است عده اى خيال كنند اهل السنة  همان ۴ مذهب معروفند .

در كتب اهل السنة هر گاه سخن از نظريه و آراء عده اى عالم به ميان مى آيد ، از آن به عنوان مذهب ياد مى شود.

مثلاً در جايى كه رأى ابن مسعود و ابن عباس ( دو تا از ياران رسول صلوات الله و سلامه  عليه ) با هم تفاوت داشته ، سخن از مذهب ابن مسعود و مذهب ابن عباس آمده است.

يا سخن از تغيير  مذهب ( نظر يا فتواى امام در موردى خاص) امام شافعى در موردى معين ، كه در آن بحث از فتوايى جديد شده است.

سفيان ثورى و جنيد بغدادى و اوزاعى ،ابن جوزى و ابن تيميه ... خيلى ها از خود آراء و نظريه هايى داشتند  و اين نظريه ها همگى در چارچوب دين توجيه شده اند.

اكنون نيز علماى أهل السنة داراى آراء  و نظريه هايى هستند كه هر كدام مى تواند مذهب قلمداد شود زيرا همانطور كه گفتم مذهب ، هر آراء و نظريه اى درچارچوب دين  است.

فكر مى كنم مشكل اساسى اينجاست كه هنوز عده اى فكر مى كنند " مذهب يعنى فرقه " !

مذهب با فرقه هم معنا نيست.

البته مى تواند مذهب ، خود يك فرقه ى منشق باشد و با بقيه ى مذاهب آنقدر اختلاف ريشه اى داشته باشد كه نتواند ديگرى را قبول كند.

ولى عمده ى مذاهب ، فرقه نيستند.

مثلاً مذاهب اهل السنة از اوائل زمان صحابه و تابعين تا كنون با وجود اختلاف آراء در مسائل فقهى ،همگى به عنوان جماعت " اهل السنة " شناخته مى شوند.

البته بعضى مذاهب ممكن است هم آنقدر متفاوت باشند كه نه تنها همديگر را انكار بلكه " تكفير " نيز  كنند!

مانند فرقه هاى زيديه و اسماعيليه و اثنى عشريه كه با وجود اينكه همگى شيعه هستند ، لكن هيچ كدام به ديگرى به عنوان شيعه اعتراف نمى كنند و حتى ديگرى را كافر مى دانند .

منظورم اين است :

كه مذهب  مى تواند مورد ستايش و پسنديده و قابل قبول باشد ،تا آنجايى كه از حدود كتاب خدا و سنت رسول اسلام خارج نشده باشد.

و ، مى تواند بسيار تفرقه آميز و نا پسنديده باشد در صورتى كه از قاعده و حدود دين خارج شده باشد .

 مانند بعضى از فرقه هاى صوفى كه از خود روشهاى عجيب و غريبى براى عبادت اختراع كرده اند كه خارج از شريعت اسلام است ( مانند مراسم نوشيدن آب جوش و وارد كردن سيخ و آلات حاد به جسم بدون خونريزى !!)

و اصولاً در دين اسلام بايستى در امور عبادى  به قرآن و سنت رسول (ص) مراجعه كرد .

و البته براى دورى از حاشيه روى فعلاً  عقائد و آراء شيعه را به شما واگذار مى كنم تا به موقع خود بدان توجه كنيم.

اميدوارم توانسته باشم منظور را خوب توضيح داده باشم.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 23:3  توسط أمة الله  | 

الحمد لله و الصلاة و السلام على رسولنا محمد و على آله و صحبه و من تبعه بإحسان.

در ديدگاه و بينش اسلام ، پيامبر (ص) جانشينى نداشته زيرا امر خداوند بر اتمام و ختم نبوت و وحى بوده است.

بدين دليل ادعاى وجود كسى بعد از پيامبر اسلام كه خصوصيت عصمت و صفات رسولان خدا داشته و وجودش كمال بخشيدن و استمرار نبوت باشد ، از پيش باطل است.

ولى غرض و هدف مؤسسان مذهب شيعه ، در حقيقت خدايى دانستن حكم و شاهى است.

اين عقيده از از ايرانيان باستان و زرتشتيان نشأت گرفته است.

آنان شاهان و امپراطوران خود را از سوى خدا انتخاب شده دانسته و بر اساس آن اهميت زيادى به خون يا سلاله ى شاهى داشتند و شرط شاهى ، رگ خونى شاهان مى دانستند .

بهمين دليل مى بينيم در كتابهاى شيعه قصه هاى زيادى ساخته شده تا بدان وسيله شاهزادگان ايرانى يا رومانى را زنان بعضى امام زاده ها دانسته ، مانند قصه ازدواج دختر يزدگرد با حسين بن على و تولد شدن امام زين العابدين از آن دو سلاله ( سلاله ى شاهى + سلاله ى اهل بيت ).

اثباتى تاريخى بر اين ادعا نيست زيرا بنابه تاريخ آخرين شاه ايران در سن ۱۷ سالگى كشته مى شود .

و در صورت ازدواج حسين با دختر ايرانى ( كنيز جنگى ) از او فرزندى ذكر نشده و يقيناً امام زين العابدين مادرى ايرانى نداشته است.

و البته دكتور على شريعتى نيز گويا ادعاى اين ازدواجهاى شاهان را رد مى كرده است .

و امامان اهل بيت و زندگى شان خود بطلان عقيده ى شيعيان مبنى بر برحق دانستن آنها بر حكم و خلافت است.

زيرا آنان هيچ تمايل و ادعايى به شاهى و خلافت نداشته و برعكس شيعيان كه حكم را حق از دست رفته ى آنان مى دانستند ، امامان خود نه خواهان انقلاب بر حاكمان خود بودند و نه مخالف آنان بودند و در مجالس آنان دعوت شده و با آنان همانند علما و فقهاى ديگر مسلمانان رفتار مى شده است.

هارون الرشيد و امام رضا آنقدر بهم مودت داشتند كه در يك مكان و جا دفن شده اند كه اكنون بنام مشهدالرضا معروف شده كه آن قبلاً به مشهد هارون نيز معروف بوده است و سالهاى قبل خودم شاهد برنامه ى تلوزيونى ايران بمناسبت تولد امام رضا بودم كه به اين مسئله توجه شد.

تنها فردى كه از اهل بيت حكم و خلافت را بدست مى گيرد امام على ست كه فرزندش حسن عليهما السلام نيز از آن تنازل مى كند و اصرارى به گرفتن زمام حكم نداشته است.

و حسين عليه السلام نيز به شهادت تاريخ ،هدفش حكم و خلافت و انقلاب عليه يزيد نبوده است و رفتن او بسوى عراق به دعوت نامه هايى بود كه مرتب از او درخواست مى كردند كه براى رسيدگى به دوستان و طرفدارانش به آنجا رود.

كتب شيعه كاملاً اثبات مى كنند كه كسانى كه به امام حسين نامه نوشته و او را به عراق دعوت كردند ، در حقيقت توطئه چينان و شورشيانى بودند كه بعدها امام حسين و همراهانش را به قتل رساندند.

در كتب أعيان الشيعة از سيد حسن الأمين ، در قسمت بحث سوم آمده است :

....ثم بايع الحسين من اهل العراق عشرون الفاً غدروا به و خرجوا عليه و بيعته في أعناقهم فقتلوه ...

سپس از اهل عراق بيست هزار نفر با حسين بيعت كردند و به او خيانت كرده و بر عليه او بلند شدند و در حاليكه بيعت او در گردنهايشان مى بود او را كشتند...

و در كتاب الإحتجاج تأليف أبي منصور احمد بن علي بن ابي طالب الطبرسي از علماى قرن ششم

نيز آمده بر اين امر تكيه شده و از زبان فرزند حسين ، اهل عراق را نكوهش كرده كه با او عهد و ميثاق و بيعت كرده و او را كشتند.

و در كتب نفس المهموم از عباس قمى نيز آمده كه علي بن الحسين رضي الله عنهما خطاب به اهل كوفه كه گريه و شيون و زارى مى كردند ، گفت :

" تنوحون و تبكون من أجلنا فمن ذاالذي قتلنا؟! "

به خاطر ما شيون و زارى مى كنيد پس چه كسى ما را به قتل رساند؟!

و در كتاب مقتل الحسين  از علامه سيد عبدالرزاق الموسوى المقرم نيز خطبه اى به أم كلثوم نسبت داده كه اهل عراق را بسيار نكوهش و سرزنش و آنان را مسئول قتل و نهب اهل بيت و بهترين مردان (حسين) دانسته است.

البته تمام اين فتنه ها كه هدف آن شعله ور ساختن جنگهاى داخلى و متزلزل ساختن حكومت مسلمانان بوده است.

هر چند مسلمانان اهل السنة ، يزيد را تبرئه نمى كنند زيرا او حاكم و مسئول مردم است هر چند خود را از خون حسين  عليه السلام بريئ دانسته است.

ولى هدف از ذكر اين واقعه ى تكان دهنده و دردناك كه مسلمانان را تاكنون تحت تأثير قرار داده اينست كه حسين عليه السلام نه براى حكم و خلافت بلكه براى دعوت به دين اسلام كه دين خود و جدش بوده روانه مى شود و هر چند ياران رسول و پدرش او را از اهل عراق كه معروف به خيانت بودند برحذر داشتند ولى تقدير را نتوان كارى كرد.

عجيب ترين ادعايى كه مؤسسان مذهب شيعه به امامان خود مى چسپانند ، " تقيه " است !

آنان از يك طرف امامان را به خاطر حق گويى يا مقتول و يا مسموم بدست حاكمان وقت مى دانند و از سويى به آنان " تقيه " با حاكمان را ادعا مى شوند و بسيارى از سخنان امامان را دروغى مصلحتى براى حفظ جان خود و شيعيان مى دانند!

كار اين ادعا ( دروغ از ترس جان ) بجايى رسيده كه حتى غيبت و قايم شدن آخرين امام خود را از ترس جان دانسته و يكى از اسم هاى آن امام (امام ۱۲) را " خائف" يعنى " ترسيده " نوشته اند!

اين در حالى ست كه سخنان امامان اهل بيت مبنى بر عدم سكوت عليه ظلم است!

خوب، براى اينكه نگوييد به سؤالاتتان جواب ندادم ...

با جستجويى به اين كه ،كتاب تاريخى كه بدان استناد كرديد جز مخلوطى از دروغ با اندكى راست نيست.

و در ضمن در كتاب عقد الفريد نوشته كه به ابوبكر صديق  طعامى  از سوى يهودان  هديه داده شد ، و طبيبش به او مى گويد : تو غذايى مسموم خوردى و بعد از يكسال مى ميرى.

و البته اين را بعيد نمى توان ديد ، زيرا يهود هميشه اهل خيانت و دشمنى اهل اسلام بوده اند.

ولى افتراءاتى كه به خلفا داده ايد ( در كتاب مورد اعتمادتان ) اثباتى ندارد.

و اما اينكه ابوبكر از اسامه كه امير لشكر بود در خواست مى كند كه اگر صلاح ديد عمر را در كنار او نگه دارد ، نه تنها اشكالى شرعى نداشته بلكه بسيار زيبنده ى خليفه ى مسلمانان است كه با وجود اينكه مى توانسته خود دستور به ماندن عمر كند ( زيرا او ولى امر مسلمانان بوده ) از اسامه اين در خواست را كرده زيرا او به دستور پيامبر (ص) فرمانده ى سپاهى ست كه عمر در آن قرار داشته است.

و عمر نيز هميشه اسامه را به عنوان " أميرم " ( فرمانده ام ) صدا مى كرده . با وجود اينكه اسامه جوانى ۱۸ ساله و از او كوچكتر بود ولى چون به أمر رسول الله (ص) فرمانده ى لشكرى بوده كه عمر جزء آن مى بود ، او را با احترام به لقب خود صدا مى كرد.

مسلماً اگر امرى از رسول مبناى بر " خلافت علي " بود ، كسى آنرا رد نمى كرد.

و رسول اسلام در آخرين حج خود در عرفات مكه سخنان زيادى به گوش مردمان رساند و آنان را به تمام واجبات دين از جمله نيكى به زنان و بندگان ، ياد آور شد.

و سپس با نزول آيه ى " اليوم أكملت لكم دينكم و رضيت لكم الإسلام دينا " نهايتاً ، اثبات مى شود كه ديگر هيچ أمرى بر دين اسلام اظافه نخواهد شد.

و حتى اگر نزول اين آيه را به وقت غدير خم ، اثبات كنيم باز قضيه ى اينكه دين اسلام كامل شده و معناى آيه مبنى بر اين است كه  خداوند نعمت خود را به اتمام رسانده و آن نعمت " دين اسلام " به عنوان دين مورد رضايت خدا براى اين أمت ، مى باشد.

اكنون ما با شما يك سؤال داريم.

اگر ادعاى " امامت و جانشينى امام على " در غدير خم اعلام شد و هزاران صحابى من جمله عمر به آن گواه بوده و آن واقعه را " انتخاب على بعنوان خليفه " دانستند ، چه لزومى ست كه دوباره رسول خدا در هنگام مريضى كه آنقدر تب و حرارتشان بالا مى رفت كه خود را بارها با ريختن آب بر سر خنك مى كرد و نمى توانستند بر روى پاهايشان بايستند ، طلب قلم و ورق براى نوشتن چيزى كه بعد از آن امت گمراه نشود ، مى كنند؟

اين سؤال را شما نمى توانيد جواب گو باشيد !

زيرا اگر بگوييد رسول خدا (ص) مى خواست به خلافت على وصيت كند ، بر اين اساس است كه قبلاً اين امر را نكرده است و ادعاهاى قبلى شما باطل مى شود!

و البته در همه ى احوال ادعاى شما باطل است زيرا سرانجام رسول خدا صلوات الله عليه آن نامه ى آخر را ننوشت و نه شما و نه ما خبرى از آن نامه نداريم و آنچه شما ادعا مى كنيد جز خيال بافى نمى تواند باشد.

حال به احاديث ما ....

رسول خدا صلى الله عليه و على آله و سلم در آخرين لحظات بسيار مريضى بر ايشان فشار آورد تا جايى كه قادر به نماز خواندن بر جماعت نيز نبودند و اينكه ابوبكر بر مسلمانان نماز مى خواند حقيقت دارد ولى نه بدستور عايشه بلكه بدستور رسول خدا صلوات الله عليه.

و در كتب ما ذكر شده كه عايشه از امامت پدر خود در نماز ناراض بوده و به رسول خدا (ص) مى گويد : او مردى رقيق و دل نازك است و نمى تواند ( زيرا همه از غم بيمارى رسول مى گريستند و ابوبكر نيز ) پس به عمر دستور امامت بده .

كه رسول خدا (ص) مشورت آنان را رد و به ابوبكر امر كرده كه امام شود و خود نيز در نمازى بركنار ابوبكر مى نشيند و سپس ابوبكر با بقيه به رسول الله صلى الله عليه وسلم اقتدا مى كنند.

و همچنين در بخارى روايت شده كه رسول خدا (ص) درخواست قلم و وسيله اى براى نوشتن آخرين وصيت مى كند كه عمر از رفقت و براى آرامش رسول خدا (ص) اين كار را مشقتى براى رسول دانسته و طلب ايشان را بر اساس شدت تب مى خواند.

شما اينجا فقط عمر را متهم كرديد ، در حاليكه كتب مسلمانان بدون كم و كاستى اعلام مى دارد كه كسانى كه حضور داشتند ( و مسلماً على از آنان بود) نيز بر دو گروه بودند تعدادى به عمر حق داده و تعدادى آنرا قبول مى كردند.

سؤال ما اينجا دوباره متوجه شماست كه اگر امام على شرعاً وصى و جانشين بود ، چرا كارى نكرد؟

آيا عمر همه كاره بود و على هيچ كاره؟!

در بخارى نيز آمده :

حدثنا ‏ ‏إبراهيم بن موسى ‏ ‏أخبرنا ‏ ‏هشام ‏ ‏عن ‏ ‏معمر ‏ ‏عن ‏ ‏الزهري ‏ ‏عن ‏ ‏عبيد الله بن عبد الله ‏ ‏عن ‏ ‏ابن عباس ‏ ‏قال ‏
لما حضر النبي ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏قال وفي البيت رجال فيهم ‏ ‏عمر بن الخطاب ‏ ‏قال ‏ ‏هلم أكتب لكم كتابا لن تضلوا بعده قال ‏ ‏عمر ‏ ‏إن النبي ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏غلبه الوجع وعندكم القرآن فحسبنا كتاب الله واختلف أهل البيت واختصموا فمنهم من يقول قربوا يكتب لكم رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏كتابا لن تضلوا بعده ومنهم من يقول ما قال ‏ ‏عمر ‏ ‏فلما أكثروا اللغط ‏ ‏والاختلاف عند النبي ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏قال قوموا عني قال ‏ ‏عبيد الله ‏ ‏فكان ‏ ‏ابن عباس ‏ ‏يقول إن الرزية كل الرزية ما حال بين رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏وبين أن يكتب لهم ذلك الكتاب من اختلافهم ولغطهم

در اين روايت عبد الله بن عباس ذكر شده كه :

" هنگامى كه رسول خدا احساس مى كرد وقت احتضار ( مرگ ) رسيده  ، گفت برايم كتابى بياوريد تا برايتان بنويسم بعد از گمراه نخواهيد شد. عمر گفت : درد بر پيامبر صلى الله عليه و سلم غلبه كرده و شما كتاب خدا را داريد ، پس كتاب خدا را ما كافى ست . پس اهل خانواده ( كسانى كه حضور داشتند ) اختلاف كردند كه آيا كتاب آورده و عده اى قول عمر را قبول كرده و عده ى مى گفتند كتابى بياوريد برايتان رسول الله صلى الله عليه و سلم بنويسد.

هنگامى كه اختلاف نزد نبي زياد شد ، رسول الله صلى الله عليه و سلم گفت : برويد از كنارم.

عبيد الله يكى از راويان حديث گفت : ابن عباس هميشه مى گفت  سبب ننوشتن كتاب رسول الله صلى الله عليه وسلم ، اختلاف آنان بود.

اولين حقيقت اينست كه اين روايت نمى تواند صحيد باشد زيرا رسول الله بنابه دلايل قرآنى نمى نوشته است و أمي بوده است.

و اينكه راوى اين روايت ابن عباس در زمان وفات رسول الله كودكى ۱۰ ساله بوده است بنابه قول خودش و در اتاق رسول الله كودكان راه نداشتند.

ثانياً روايتى ديگر منسوب به امام علي وجود دارد كه او مى گويد: از ترس  وفات سريع رسول الله زودتر درخواست كردم تا ايشان وصيت را بفرمايند و من حفظش كردم .

و در سفارشات رسول الله سخن از اخراج مشركين از جزيرة العرب و اين امور بوده و نه خلافت شخصى معين.

اكنون سؤال ديگر اينست كه آيا آن امرى كه رسول خدا مى خواست تذكر بدهد و بنويسد ، امرى اضافه به دين بوده است و از سوى خدا امر شده بوده يا نه؟

اگر ايشان مأمور به تبليغ آن امر مى بود ، پس هيچ كس نمى توانست جلو آنرا بگيرد زيرا خداوند در كتابش خطاب به رسول الله صلى الله عليه و سلم ، مى فرمايد:

" يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك و ان لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس ، ان الله لا يهدي القوم الكافرين .المائدة ۶۷

اى فرستاده خدا ، آنچه از سوى خدا به تو نازل شد را ابلاغ كن ، و اگر نكردى رسالتش را بلاغ نكردى و خداوند تو را از مردم حفظ مى كند ، خداوند قوم كافران را هدايت نمى كند.

 

ما ايمان داريم كه رسول خدا در حفظ و ابلاغ امر خداوند كوتاهى نكرده و آنرا تمام و كمال رسانده است و خداوند نيز شاهد آن هست و فرموده : اليوم اكملت لكم دينكم و رضيت لكم الإسلام دينا .

و رسول خدا در حج آخر خود نيز مردم را شاهد بر اتمام أمر دين خدا كرد و سپس رو به آسمان كرده مى فرمايد : خداوندا تو شاهد باش كه من رسالت را كامل و تمام بلاغ كردم.

ـــــــــ اين موضوع را ان شاء الله   ادامه خواهيم داد زيرا از نظر كتب مسلمانان رسول خدا صلى الله عليه وسلم تكيه بر خلافت ابوبكر صديق رضي الله عنه داشته است.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 22:46  توسط أمة الله  | 

الحمد لله و الصلاة و السلام على نبينا محمد و على آله و أصحابه و من تبعه بإحسان .

با وجد اينكه ، بحث با شما به اين شكل بسيار غير علمى شده ولى براى روشن شدن مطالب ،

لازم به تذكر است كه اولاً ، ما اهل السنة معتقد به عصمت صحابه نيستيم و همانطور كه ما در اين قرن ممكن است در امور خود به اجتهاد علماء و فقهاء مراجعه كنيم  آنان نيز صلاحيت آنرا داشته كه اجتهاد كرده و اينكه اشتباه يا درست كردند مسلماً از علماى كنونى به صحت و حق نزديكتر بودند زيرا آنان همگى در يك عصر بوده و مى توانستند با مراجعه به سخنان خدا و رسولش مستقيماً حق را بررسى كنند.

مگر مى شود هزاران شخص شاهد بر امر خدا مبنى بر امامت على بوده و سبس از ترس عمر با ابوبكر بيعت كنند!!

شما كه را مسخره مى كنيد؟!

آقاى عبدالكريم سروش روشنفكر ايرانى نيز با تحليلاتى زيبا اين كه " اعتقاد به امامت امامى معصوم از سوى خداوند " در حقيقت راهى براى اسارت كردن انديشه ى انسانهاست تا بدين صورت مردم را از حق دخالت در امور خود محروم و اسير كرده ، مى داند.

و گر نه شما دستتان به امام معصومى كه بدان ايمان داريد ، نه تنها بريده است بلكه دليلى نيز براى آن نداريد!

 

البته با نظرى به شيعه و تاريخشان متوجه مى شوم كه شما بيش از هزار سال است نه تنها از " امامت امامى معصوم " محروم بوده و هستيد بلكه بواسطه ى راويانى كه حتى احاديثى را به " امام غائب " نسبت داده ، سالهاست با عقل تان بازى ها شده!

بعد از وفات امام حسن عسكرى ، كسانى به عنوان نواب و نماينده هاى سرى " امام غائب " به جمع اموال شيعيان مشغول شده و آنرا بنام خمس و حق امام بر داشته و ثروتهاى هنگفتى براى خود و فرزندانشان جمع مى كردند!

البته سرانجام بازى آنان آشكار مى شد كه ،با اختراع يك نامه و حديث كه باز به امام غائب نسبت داده شد ، مدعى شدند كه " مراجع و فقهاء نماينده ى امام و حجت او بر مردمانند !"

و بدين صورت سالهاست مراجع و فقهاى شيعه از مردم بيچاره 20% مال آنان را ملك امام مى دانند، در حاليكه قرآن بروشنى بيان داشته كه خمس از غنيمت هاى جنگى است !

و در هيچ عصرى از خلفا ( و امام على ) از مردم چيزى جز زكات برداشته نمى شده است.

حالا كه نمى خواهيد اين همه مسائل مهم عقيدتى را مورد بحث قرار داده و فقط با طرح و شرح قصه هاى تاريخى ( از كتابهاى ضعيف السند كه مورد اتفاق و استناد  علماى ما نيستند) ما را مشغول سازيد ، من هم برايتان نمونه هايى از سخنان امامان اهل بيت در باره ى برادرانشان ( خلفا و صحابه ) مى آورم.

در ضمن اگر مايل به بحث در باره ى آخرين لحظات زندگانى با بركت رسولمان محمد صلى الله عليه و على اله و سلم هستيد ، بسيار زيباست كه در اين روزها بدان توجه كنيم زيرا بسيارى موارد روشن مى شود .

و حديث " كتاب و قلم " به روشنى در كتب اهل السنة نقل شده و ابن عباس و غيره بدان توجه داشته و ما نيز بايستى بدان توجه كنيم.

زيرا رسول ما صلوات الله عليه كسى نبود كه حكم خدايى را ابلاغ نكرده تا لحظه اى كه خود را به سوى رفيق اعلى ببيند .

ان شاء الله اين حديث و بقيه احاديث مربوطه را به موضوع بعدى اختصاص خواهم داد.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 22:37  توسط أمة الله  | 

 سخنان أئمه ى آل بيت در باره ى عمر و ابوبكر رضي الله عنهم .

 

Ø       أمير المؤمنين امام علي بن ابي طالب رضي الله عنه در باره ى ابوبكر و عمر گفت:

«
ولعمري إن مكانهما في الاسلام لعظيم، وإن المصاب بهما لجرح في الاسلام شديد، رحمهما الله وجزاهما بأحسن ما عملا».

Ø       مكان آن دو ( ابوبكر و عمر ) در اسلام بسيار بزرگ است و مرگ آن دو زخمى شديد در اسلام است . خداوند آن دو را رحمت كند و به آنان بهترين پاداشها دهد.

(شرح نهج البلاغة ـ عبدالحميد بن أبي الحديد ـ كتابخانه آية الله المرعشي ـ قم ـ 1404هـ ـ صفحة 76 من الجزء 15، ووقعة صفين ـ نصر بن مزاحم بن سيار المنقري ـ مكتبة آية الله المرعشي ـ قم ـ 1403هـ ـ صفحة 88)

امام على (ع) بيعت خود و ابوبكر و عمر را همانند آنان دانسته و شورى را حقى  براى مهاجرين و انصار در انتخاب امام مى داند.
«لقد بايعني القوم الذين بايعوا أبا بكر وعمر وعثمان على ما بايعوهم عليه، فلم يكن للشاهد أن يختار ولا للغائب ان يرد، وانما الشورى للمهاجرين والأنصار فإن اجتمعوا على رجل وسموه إماما كان ذلك لله رضا، فإن خرج عنهم خارج بطعن أو بدعة ردوه إلى ما خرج منه، فإن أبى قاتلوه على اتباع سبيل المؤمنين، وولاه الله ما تولى».

(
بحار الأنوار ـ الشيخ محمد باقر المجلسي ـ مؤسسة الوفاء ـ بيروت ـ لبنان ـ 1404هـ ـ صفحة 76 من الجزء 33 ونهج البلاغة ـ عبدالحميد بن ابي الحديد ـ صفحة 366).


 امام علي رضي الله عنه در باره ى " قضيه ى فدك " گفت:


«
إني لأستحي من الله أن أرد شيئا منع منه ابو بكر وأمضاه عمر».


من از خداوند شرم دارم كه آنچيزى را كه ابوبكر منع كرد و عمر بر آن راه رفت ، را باز گردانم.


(شرح نهج البلاغة ـ لابن ابي الحديد ـ ص 252 ج 16).

از امام باقر رضي الله عنه در باره ى زينت دادن شمشير سؤال شد و او با اقتداء به ابوبكر صديق رضي الله عنه گفت : بله اين كار جائز است و ابوبكر صديق شمشيرش را با نقره زينت داد.

 

عندما سُئل عن جواز حلية السيف، فقال «نعم، قد حلّى أبو بكر الصديق سيفه بالفضة».

 و سؤال كننده گفت : آيا اينطور " صديق " مى گويى ؟!

فوثب الإمام من مكانه وقال: «نعم ،الصديق! نعم ، الصديق! فمن لم يقل الصديق فلا صدّق الله قوله في الدنيا والآخرة».


 امام از جايش برخواست و گفت: بله الصديق ( راستگو) ، الصديق ، و هر كس نگويد صديق پس خداوند سخنش را نه در دنيا و نه در آخرت قبول كند.


(كشف الغمة في معرفة الأئمة ـ ابن الحسن علي بن عيسى الأربلي ـ جاب مكتبة بني هاشم ـ تبريز ـ 1381 هـ ـ صفحة 147 من الجزء الثاني).

امام چهارم (دوازده امامى ) علي بن حسين رضي الله عنهما از ابوبكر و عمر دفاع كرده و خطاب به اهل عراق مى گويد ( به روايتى از علي بن أبي الفتح الأربلي در كتابش "  كشف الغمّة في معرفة الأئمة " :

عده اى از اهل عراق به نزد امام زين العابدين علي بن حسن (ع) آمده و سخنانى در مورد ابوبكر و عمر گفتند ، و آن هنگام كه سخنانشان را تمام كردند ، امام خطاب به آنان گفت : آيا مرا با خبر نمى كنيد از خودتان كه آيا از اين گروه هستيد { المهاجرون الأولون الذين أخرجوا من ديارهم وأمـوالهم يبتغون فضلاً من اللـه ورضواناً وينصرون الله ورسوله أولئك هم الصادقون }؟ ( خداوند مى فرمايد: اولين مهاجرين كسانى كه از ديارشان اخراج شدند ، و جوياى رضا و فضل خدايند و خدا و رسولش را يارى مى دهند ، براستى كه آنان راستان هستند ) گفتند: نه ، امام  خطاب به آنان گفت : شما اين كسان هستيد { الذين تبوأوا الدار والإيمان من قبلهم يحبون من هاجر إليهم ولا يجدون في صدورهم حاجة مما أوتوا ويؤثرون على أنفسهم ولو كان بهم خصاصة }؟ ( خداوند خطاب به انصار كه مهاجرين را دوست داشته و به آنها نيكى كرده و هيچ بخل به خرج ندادند سخن مى گويد )

گفتند : نه !

امام گفت : شما از آن دو گروه بريئ و بدور هستيد و من گواهى مى دهم كه شما از كسانى نيستيد كه خداوند در باره ى آنان فرموده :

 { والذين جاؤا من بعدهم يقولون ربنا اغفر لنا ولإخواننا الذين سبقونا بالإيمان ولا تجعل في قلوبنا غلاً للذين آمنوا }

( و آن كسانى كه بعد از آنان آمدند مى گويند : خداوندا ما را مورد امرزش خود قرار ده  و همچنين برادرانمان كه قبل از ما ايمان آورده و بر ما پيشى گرفته و در دلهايمان غل و كدورتى بر مؤمنان قرار نده )

كشف الغمة جـ2 ص (291) تحت عنوان ( فضائل الإمام زين العابدين ). دار الأضواء ـ بيروت ـ ط. 1405هـ ـ 1985م.

و امام على رضي الله عنه در مدح ابوبكر و عمر رضي الله عنهما گفت:

 (( وكان أفضلهم في الإسلام كما زعمت وأنصحهم لله ولرسوله الخليفة الصديق والخليفة الفاروق ولعمري أن مكانهما في الإسلام لعظيم وإن المصاب بهما لجرح في الإسلام شديد رحمهما الله وجزاهما بأحسن ما عملاً

در اسلام بهترين اشخاص و خير خواه ترين فرد براى خدا و رسولش ، خليفه صديق ( ابوبكر ) و خليفه فاروق ( عمر ) و براستى كه منزلت و مقام آنان در اسلام بزرگ است و فقدان آن دو زخمى شديد در اسلام است ، خداوند آن دو را رحمت و باداش بسيار نيك دهد.

 )) شرح نهج البلاغة للميثم (( 1 / 31 )).

محمد آل كاشف الغطاء در كتابش أصـل الشيعـة وأصولها ):

(( و وقتى كه ديد ( علي بن ابي طالب ) – آن دو خليفه – منظور خليفه ى اول و دوم ( ابوبكر و عمر ) بالاترين كوشش و سعى خود را براى نشر كلمه ى توحيد ، و آماده سازى سپاهان و نشر اسلام مى كنند و استبداد و ديكتاتورى نمى كنند ، با آنان بيعت كرد و با آنان با صلح و سلام رفتار كرد. ))

 أصل الشيعة وأصولها ص (124). تحقيق: محمد جعفر شمس الدين، دار الأضواء ـ بيروت، ط. 1413هـ ـ 1993م.

و امام جعفر صادق رضي الله عنه به زنى كه از ابوبكر و عمر مى برسيد ، مى گويد :" توليهما "به آنان ولايت و دوستى داشته باش .

و زن گفت : :"  فأقول لربي إذا لقيته إنك أمرتني بولايتهما؟؟" بس آنگاه كه با پروردگارم ديدار كردم مى گويم كه تو مرا امر به ولايت و دوستى شان كردى؟

بس امام به او گفت : بله .

 روضة الكافي جـ8 ص ( 101

 
علي بن ابراهيم القمى بزرگترين مفسر شيعه در تفسير آيه ى " ( يأيها النبي لم تحرم ما أحل الله لك ) مى گويد :

رسول خدا صلى الله عليه و على آله وسلم روزى به حفصه رضي الله عنها ( زنش ) گفت : من رازى را به تو فاش مى كنم . حفصه گفت : آن چيست؟ رسول خدا فرمود: ابوبكر بعد از من خليفه شده و بعد از او پدرت ( عمر رضي الله عنه )

بس حفصه گفت: چه كسى به تو خبر داد؟ رسول خدا فرمود : خداوند به من خبر داد .

تفسير القمي جـ2 ص ( 376 ) سورة التحريم.

و امام علي بن ابو طالب رضي الله عنه بيعتش را با ابوبكر رضي الله عنه به ياد آورده مى گويد:

پس در آن هنگام رفتم بسوى ابوبكر و با او بيعت كردم و بر خواستم تا اينكه باطل كنار زده شد و رفت و ( كلمة الله هي العليا ولو كره الكافرون ) پس ابوبكر زمام آن امور را بدست گرفت و او به خوبى و سداد امور  بر مبناى  دين  اداره كرد ومن با او همكارى و همراهى كرده و نصيحت خواه او بودم وبا كوشش در اطاعتش به خداوند ، اطاعتش مى كردم .

 الغارات للثقفي جـ2 ص (305،307

و امام على رضي الله عنه مطيع خليفه ى مسلمانان ابوبكر رضي الله عنه در دفاع از خاك و دين اسلامى بود.

 ابوبكر به هنگامى كه مدينه پايتخت مسلمانان را در خطرحملات كفار ( كفار ، مسلمانان را در حالت ضعف و كمى احساس كردند -" بعد از رفتن جيش اسامه "و وارد مدينه شده  و قصد  هجوم داشتند)  ديد، تعدادى را به نگهبانى مدينه ى منوره فرستاد كه امام على و زبير و طلحه و عبد الله بن مسعود رهبران آن نگهبانان بودند .


(( فأمر الصديق بحراسة المدينة وجعل الحرس على أنقابها يبيتون بالجيوش ، وأمر عليا والزبير وطلحة وعبد الله بن مسعود أن يرأسوا هؤلاء الحرائر ، وبقوا كذلك حتى أمنوا منهم )) شرح نهج البلاغة / ج 4 ص 228 ط تبريز

واين علي بن أبي طالب رضي الله عنه است كه عمر رضي الله عنه را مدح كرده و به عداتش گواهى مى دهد.

از شريف رضى به نقل يكى از خطبه ها :

: (( ووليهم والٍ فأقام واستقام حتى ضرب الدين بجرانه )) بس والى ديگرى بر آنان به ولايت و حكم رسيد كه او با استقامت امور دين را حفظ و بر پا داشت )) نهج البلاغة ص (794). و ابن أبي الحديد شيعى مى گويد در شرح نهج البلاغة : ((...هذا الوالي هو عمر بن الخطاب ))  آن والى عمر بن خطاب است .شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد جـ4 ص (519) ط دار الفكر.

.
و در كتاب ( الغارات ) ابراهيم ثقفى يكى از امامان شيعه ، از قول امام على در وصف حكومت عمر مى گويد : و عمر  امر و حكم را بدست گرفت و او سيرتى نيك و باطنى پاك داشت .

 (( ... وتولى عمر الأمر وكان مرضيّ السيرة، ميمون النقيبة)))

 الغارات للثقفي جـ1 ص (307) (رسالة علي (ع) إلى أصحابه).

عمر به هنگام خروجش در جنگها با امام على مشورت مى كرد و سرانجام به راى امام على عمل مى كرد و اينها نمونه هايى از مشورت امام با خليفه است :

امام على در نصيحتش به امام و رهبر مسلمانان توصيه  مى كند كه در مقدمه لشكر قرار نگرفته تا به او آسيبى نرسد زيرا آسيب به او مسلمانان را ضايع خواهد كرد. و خطاب به عمر مى گويد :   تو سپر مسلمانان و پشتيبان آنانى .

و همچنين او را به عنوان قيم مسلمانان ياد كرده ، به حيله ى لشكر فارسيان و عجم آشنا مى كند و به او ياد ىور مى شود كه هدف كمى و عددمسلمانان نيست و در قبل نيز با تعداد كم خداوند آنان را نصرت مى داد ، ولى نبايستى دشمن را طمع داد.

 

نصيحت امام به عمر در هنگام حمله به روم: (( إنك متى تسر إلى هذا العدو بنفسك، فتَلْقَهُم بشخصك فتُنكب، لا تكن للمسلمين كانفة دون أقصى بلادهم، ليس بعدك مرجع يرجعون إليه، فابعث إليهم رجـلاً محْرَباً، واحفز معه أهل البلاء والنصيحة، فإن أظهرك الله فذاك ما تحب، وإن تكن الأُخرى كنت ردءاً للناس ومثابة للمسلمين )) نهج البلاغة ص (296 ـ 297).

و همينطور  مشورت عمر با على در فتح ايران ، على گفت : (( إن هذا الأمر لم يكن نصره ولا خذلانه بكثرة ولا قلة ، وهو دين الله تعالى الذي أظهره ، وجنده الذي أعده وأمده ، حتى بلغ ما بلغ وطلع حيثما طلع ، ونحن على موعد من الله تعالى حيث قال عز اسمه { وعد الله الذين آمنوا } وتلي الآية ، والله تعالى منجز وعده وناصر جنده ، ومكان القيم بالأمر في الإسلام مكان النظام من الخرز فإن انقطع النظام تفرق الخرز ، ورب متفرق لم يجتمع ، والعرب اليوم وإن كانوا قليلاً فهم كثيرون بالإسلام عزيزون بالإجتماع ، فكن قطباً ، واستدر الرحى بالعرب وأصلهم دونك نار الحرب ، فإنك إن شخصت من هذه الأرض انقضت عليك من أطرافها وأقطارها ، حتى يكون ما تدع وراءك من العورات أهم إليك مما بين يديك . إن الأعاجم إن ينظروا إليك غداً يقولوا : هذا أصل العرب فإذا قطعتموه استرحتم ، فيكون ذلك أشد لكَلَبِهم عليك وطمعهم فيك . فأما ما ذكرت من مسير القوم إلى قتال المسلمين فإن الله سبحانه وتعالى هو أكره لمسيرهم منك ، وهو أقدر على تغيير ما يكره . وأما ما ذكرت من عددهم فإنا لم نكن نقاتل فيما مضى بالكثرة ، وإنما كنا نقاتل بالنصر والمعونة )) نهج البلاغة ص257 ، 258 شرح محمد عبده / دار الأندلس للطباعة والنشر والتوزيع / بيروت

.
 أبو الفتح الأربلي در كتابش ( كشف الغمة )  روايتى دارد كه در آن كمك عثمان رضي الله عنه را در ازدواجش به فاطمه رضي الله عنها آشكار مى كند.

(زيرا آنان برادرانى در دين بودند.)

رسول الله (ص) گفت : اى ابا الحسن برو و زرهت را بفروش و قيمت آنرا بياور تا برايت و براى فاطمه ( ازدواجتان ) آنچه بدان صلاحتان باشد  آماده كنم. علي گفت : پس رفتم و زرهم را به 400 درهم سياه هجرى فروختم و هنگامى كه درهم ها را از عثمان بن عفان گرفتم به من گفت: اى ابو الحسن آيا تو برحق تر از من به مال ، و من برحق تر به زره نيستم؟

پس كفتم : بله. گفت : پس اين زره هديه ى من به تو ست . پس زره و مال را گرفته و به نزد رسول الله (ص) رفته و آن زره و درهم ها به نزد او قرار داده و موضوع عثمان را به او خبر دادم ، پس برايش ( رسول الله ) دعا كرد.

 (( ... قال علي فأقبل رسول الله (ص) فقال: يا أبا الحسن انطلق الآن فبع درعك وأت بثمنه حتى أهيء لك ولابنتي فاطمة ما يصلحكما، قال علي: فانطلقت وبعته باربعمائة درهم سود هجرية من عثمان بن عفان رضي الله عنه، فلما قبضت الدراهم منه وقبض الدرع مني قال: يا أبا الحسن ألست أولى بالدرع منك وأنت أولى بالدراهم مني؟ فقلت: بلى، قال: فإن الدرع هدية مني إليك، فأخـذت الدرع والدراهم وأقبلت إلى رسول الله ( ص )، فطرحت الدرع والدراهـم بيـن يديـه وأخبرته بما كـان من أمـر عثمان فدعـا له بخير ...))

كشف الغمة للأربلي جـ1 ص (368 ـ 369) تحت ( في تزويجه فاطمة عليها السلام.

كلينى در كتابش ( الروضة من الكافي ) روايت مى كند  از محمد بن يحيى گفت : شنيدم ابا عبد الله عليه السلام مى گويد :

(( ....... گفت: اول روز يك ندايى از آسمان مى آيد : " براستى كه على و طرفدارانش( شيعه هايش )  از برنده شدگانند . و در آخر روز ندايى مى آيد كه : براستى عثمان و طرفدارانش ( شيعه هايش ) از برنده شدگانند. ))

عن محمـد بن يحيى قال سمعت أبا عبد الله عليه السلام يقول : (( اختلاف بني العباس من المحتوم والنداء من المحتوم وخروج القائم من المحتوم، قلت: وكيف النداء؟ قال: ينادي مناد من السماء أول النهار: ألا إن علياً وشيعته هم الفائزون، وقال: وينادي مناد في آخر النهار: ألا إن عثمان وشيعته هم الفائزون ))

روضة الكافي ص (177) جـ8.

و در نهج البلاغه از زبان على نقل شده كه خطاب به عثمان گفت :
: (( والله ما أدري ما أقول لك ؟ ما أعرف شيئا تجهله ، ولا أدلك على أمر لا تعرفه ، إنك لتعلم ما نعلم ما سبقناك إلى شيء فنخبرك عنه ولا خلونا بشيء فنبلغكه ، وقد رأيت كما رأينا وسمعت كما سمعنا وصحبت رسول الله صلى الله عليه وسلم كما صحبنا وما ابن قحافة ولا ابن الخطاب بأولى لعمل الحق منك وأنت أقرب إلى رسول الله صلى الله عليه وسلم وشيجة رحم منهما وقد نلت من صهره ما لم ينالا ))

به خداوند كه نمى دانم به تو چه بگويم ؟ من چيزى نمى دانم كه تو آنرا ندانى ، و ترا به امرى دعوت نمى كنم كه ندانسته باشى ، تو همانچه ما مى دانيم مى دانى و ديدى از رسول خدا هم آنچه ما ديديم و شنيدى همانطور كه مى شنيديم و همراه و صحبت رسول الله صلى الله عليه وسلم نصيبت شد همانطور كه نصيب ما شد و ابن خطاب ( عمر ) و ابن ابى قحافه ( ابوبكر ) از تودر كار و فعل حق  جلوتر  نبودند و  تو نزديكترين به رسول الله صلى الله عليه و سلم بودى و به تو نسبت دامادى رسيد كه به آنان نرسيد.

نهج البلاغة ص 291 شرح محمد عبده/دار الأندلس للطباعة والنشر والتوزيع / بيروت ، وشرح أبي الحديد ج9 ص261.
و هنگامى كه عثمان رضي الله عنه مورد حصار دشمنان قرار گرفت ، امام على (ع) فرزندانش حسن و حسين براى دفاع و نگهبانى از عثمان فرستاد. شرح نهج البلاغة للبحراني جـ 4 ص354

و امام در باره ى معاويه  مى گويد : و شروع امر بدين صورت بود كه ما و قوم اهل شام ملاقات كرديم و خدايمان يكى ست و بيامبرمان يكى و دعوت ما در اسلام يكى ست ، خود را در ايمان به خدا و تصديق به رسولش پيشتر و جلوتر نمى بينم و آنان نيز خود را از  ما پيشتر نديده ، قضيه يكى ست به جز اختلاف ما در خون عثمان و ما از آن بى گناهيم.

نهج البلاغة جـ3 ص (648).

 (( وكان بدء أمرنا أن إلتقينا والقوم من أهل الشام، والظاهر أن ربنا واحـد ونبينا واحـد، ودعوتنا في الإسلام واحدة، ولا نستزيدهم في الإيمان بالله والتصديق برسوله ولا يستزيدوننا، الأمر واحد إلا ما اختلفنا فيه من دم عثمان ونحن منه براء )) نهج البلاغة جـ3 ص (648).

و امام على در باره ى كشته شدگان لشكر معاويه مى گفت: آنها همه مسلمانند و كافر يا منافق نيستند.

 (( عن جعفر عن أبيه أن عليا – عليه السلام – لم يكن ينسب أحدا من أهل حربه إلى الشرك ولا إلى النفاق ، ولكنه يقول : هم بغوا علينا )) قرب الإسناد ص 62 ، وسائل الشيعة11/62

از جعفر از پدرش از على عليه السلام كه كسى را كه با او به جنگ ايستادند را به شرك يا نفاق متهم نمى كرد ولى مى گفت: " آنان بر ما طغيان كردند "

عباس قمى در كتابش الكنى و الألقاب خالد بن وليد را قهرمانى شجاع دانسته كه كارهاى بزرگ به او نسبت دارد و مى گفت جايى از بدنم نيست كه اثر ضربه يا طعنه (شمشير يا تير ) در آن نباشد ، و من الآن در بستر مى ميرم ! 

: (( هو الفتاك البطل الذي له الوقائع العظيمة، وكان يقول على مـا حكـي عنه لقد شاهدت كذا وكذا وقعة ولم يكن في جسدي موضع شـبر إلا وفيه أثر طعـنة أو ضربة وهـا أنا ذا أموت على فراشي لا نامت عين الجبان )) الكنى والألقاب للعباس القمي ص (38 ، 39). مطبعة العرفان ـ صيدا ـ بيروت، ط. 1358هـ، وط. مكتبة الصدر ـ طهران.

و أبو الحسن الأربلي در كتابش ( كشف الغمة ) از سعيد بن مرجانه نقل مى كند :

(( روزى نزد علي بن الحسين بودم و گفتم : شنيدم ابو هريره مى گويد : رسول الله صلى الله عليه و سلم گفت: هر كسى بنده ى مؤمنى را آزاد كند ، خداوند به اندازه ى هر پاره ى تنش او را از آتش دور مى كند .

پس على عليه السلام گفت : تو اين حديث را از ابو هريره شنيدى ؟

سعيد گفت: بله .

بس امام يك غلامى را كه  به هزار دينار نفروخته بود ، آزاد كرد.

كشف الغمة جـ2 فضائل الإمام زين العابدين ص (290).

ابن داود الحلي در باره ى ابو هريره مى گويد: (( عبد الله أبو هريرة معروف، از  أصحاب رسول اللـه صلى الله عليه وسلم است ))

 رجال ابن داود الحلي ص (198). و ابن بابوية القمي در كتابش ( الخصال ) به ابو هريره استشهاد كرده و از او حديث نقل كرده است . . الخصال للقمي ص (31،38،164،174،176)

سعيد بن المسيب شوهر دختر ابوهريره است و از مشهور ترين دانش آموزان اوست ، و محقق كتاب على اكبر غفارى او را رد نكرده و او را در ضمن رجال احاديث نام مى برد و مى گويد : سعيد بن المسيب را امير المؤمنين عليه السلام تربيت كرد .

رجال الكشي برقم (54) ص (107). تقديم: أحمد الحسيني ـ منشورات مؤسسة الأعلمي ـ كربلاء العراق

 

: (( سمعت علي بن الحسين صلوات الله عليهما يقول: سعيد بن المسيب أعلم الناس بما تقدمه من الآثار وأفهمهم في زمانه ))
 
از ابا جعفر ( امام باقر ) روايت شده : شنيدم علي بن حسين صلوات الله عليهما مى گويد: سعيد بن المسيب داناترين و فهميده ترين به آثار دين است .

مصدر سابق  
از رسول خدا صلى الله عليه و اله كه گفت : ابوبكر نسبت بمن همانند شنوايى و عمر نسبت بمن همانند بينايى (عزيزند ) است.

 

عيون أخبار الرضا لابن بابويه القمي ج1 -ايضا معاني الاخبار للقمي -ايضا تفسير الحسن العسكري

 
از جعفر بن محمد از پدرش روايت شده كه مردى از قريش نزد امير المؤمنين عليه السلام آمده و گفت : شنيدم در خطبه ات مى گفتى : خداوندا ما را اصلاح و نيك  كن به آنگونه كه خلفاى راشدين را اصلاح و نيك كردى . پس آنان چه كسانى هستند ؟

گفت: آنان دو حبيب من و عموهاى تو ابوبكر و عمر ، دو امامان هدايت شده و هدايت كننده و دو شيخ ( بزرگ ) اسلام و دو مرد قريشى كه بعد از رسول الله صلى الله عليه و اله و سلم به آنان اقتداء شده و هر كس به آن دو اقتداء كرده عصمت يافته و هر كس به راه آن دو پيوسته به راه راست هدايت شده است.

 عن جعفر بن محمد عن ابيه ان رجلا من قريش جاء الي امير المؤمنين عليه السلام فقال سمعتك تقول في الخطبة آنفا اللهم اصلحنا بما اصلحت به الخلفاء الراشدين فمن هما قال حبيباي وعماك ابوبكر وعمر اماما الهدى وشيخا الاسلام ورجلا قريش والمقتدي بهما بعد رسول الله صلى الله عليه وآله من اقتدى بهما عصم ومن اتبع آثارهما هدى الي صراط مستقيم .تلخيص الشافي للطوسي ج2


رسول خدا به ابوبكر و عمر مى فرمايد : شما بمن ايمان آورديد و با من هجرت كرديد ...

 روى المجلسي نقلا عن المفيد في المجالس عن عوف بن مالك قال : قال رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم ذات يوم : يا ليتني قد لقيت اخواني، فقال أبو بكر وعمر : أولسنا اخوانك آمنا بك وهاجرنا معاك؟ قال: قد آمنتم بي وهاجرتم، ويا ليتني قد لقيت اخواني، فأعادا القول، فقال رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم : أنتم أصحابي ولكن اخواني الذين يأتون من بعدكم يؤمنون بي ويحبوني وينصروني ويصدقوني وما رأوني، فيا ليتني قد لقيت اخواني.

بحار الأنوار 52/132

 امام على گواهى مى دهد كه بهترين اين أمت بعد از بيامبرش ، أبوبكر و عمرند :

 

 ["كتاب الشافي" ج2 ص428 "إن خير هذه الأمة بعد نبيها أبو بكر وعمر"

 

اميدوارم الله تعالى  اين كار مرا مورد رضايش قرار داده و مرا با رسولش محمد صلوات الله عليه و سلامه و يارانش ابوبكر و عمر و عثمان و على و بقيه ى صحابه و مادران مؤمنان در جنت ، همراه سازد و رفقت و جوار نبى و آل بيتش عليهم الصلاة و السلام نصيبم گردد.


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 22:34  توسط أمة الله  | 

بسم الله و الحمد لله و الصلاة و السلام على رسول الله محمد و على آله و صحبه و من تبعه بإحسانٍ إلى يوم الدين.

متأسفانه شعارهاى بحث علمى و امانت دارى شما ، سرابى بيش نبود!

در آدرسهاى شما ، عنوان بخارى ديده مى شد و من به جستجو رفتم و اثرى از آن افتراءات نديدم!

و "طبرى " هم دو تا در تاريخ يافت مى شود ، لطفاً بفرماييد منظورتان كدام طبرى است؟

"طبرى اهل السنة" يا طبرى خودتان؟

در اين نوشته هاى اخیرتان براحتى ابوبكر و عمر را در كشتن علي ، يكدل توصيف كرديد!

حالا بايستى بدانيم اگر بقول شما و آن تاريختان ، عدم نكشتن آنان بخاطر وجود فاطمه بوده است ...

چرا بعد از وفات فاطمه رضي الله عنها )  كه 6 ماه بيشتر طول نكشيد ) ، على را نكشتند تا حكم به بنى هاشم نرسد؟!

بگذريم از اينكه سرانجام على (ع) به حق خودش رسيد و مشكلش منتفى شده است ، شما ديگر حجتى نداريد!

بگذريم هم كه ،فرزندان عباس ( عموى رسول الله ) خود بعدها به ادعاى اينكه از بنى هاشمند حكم را بدست گرفتند.

تازه علي دخترش أم كلثوم را به ازدواج عمر در آورده و خود از نزديكان خلفا و شريكان حكم شده و فرزندانش ( حسن و حسين ) سربازان و فرماندهان جنگى لشكر عمر بودند!

ببنيد اين بازيها براى من يكى بسيار كهنه شده ، زيرا قبلاً نيز كتابى خواندم در باره ى تشابه بعضى از كتابها و مؤلفان سنى مذهب كه بعدها اهل تشيع با تقليد آن نامها به تأليف كتابهاى متشابه زده تا اذهان و افكار مسلمانان را مشوش كنند.

به هر حال تمام كتابهاى مقدس تاريخى تان كه بدان استناد داريد براى من در مقابل كتاب خدا و سنت رسولش صلوات الله عليه و خدمتهايى كه خلفاى راشدين به اسلام كرده اند ، ذره ى ناديده اى بيش نيست.

من از ابتدا از شما خواستم با استناد به قرآن كه كتاب خداست ، عقيده ى خود و شما را مورد نقاش و بحث قرار دهيم .

و كاملاً ما و شما مى دانيم كه عقيده ى اسلامى بايستى آنچنان ثابت و قوى باشد كه از قرآن منشا گرفته باشد نه از كتب تاريخ كه در هر زمان بر اساس هوى و ميل هر دولتى نوشته مى شود.

و فكر مى كنم شما و ما بياد داريم كه كتابهاى تاريخ در ايران نيز قبل و بعد از انقلاب خيلى فرق كرد!

خوب حالا بفرماييد جوابهاى من تا بحال در باره ى عقيده ى شما ، كجاست؟

1-      در باره ى توسل شما به امامان ، از كجا اين كارتان را به اسلام نسبت مى دهيد؟

2-      عقيده ى شما به " خدايى بودن انتخاب امامان " از كجا نشأت گرفته است؟

3-      غيبت امام در اسلام جايى ندارد زيرا امام ، رهبر و راهنماى مستقيم مردم است ، عقيده ى غيبت صغرى و كبرى از كجا سيراب مى شود؟

4-      وظيفه ى شرعى امام چيست؟

اينها سؤالاتى است كه تا بحال به جواب شما نرسيده است.

و در ضمن از تمام حاشيه رويهاى شما به اين سؤال نيز برخورد كردم كه چرا زنان رسول را از مقام و منزلتهايشان محروم كرده و بقول خودتان بعضى هايشان ؟!

و در ضمن سؤال ديگر نيز جاى خودش دارد ، صحابه ى رسول خدا ( ابوبكر و عمر و عثمان و... ) در كنار رسول صلوات الله عليه و سلامه بودند و ايشان مورد محبت رسول واقع مى شدند مثلاً : با دخترانشان ازدواج يا دخترانش را به ازدواج آنان در آوردند . اين كار رسول خدا با علم خدايى بود يا بدون علم  خدايى؟

آيا از نظر شما كار رسول خدا اشتباه بود؟!

بنده اين سؤالاتم را ارائه كردم زيرا از ابتداى بحث مان ، شما اصرار داشتيد كه :

1-      اولاً منابع مورد اعتماد مرا دانسته ،تا با من با منابع مورد اعتمادم بحث كنيد .

2-       

3-      به من حق داديد كه مطالبه ى جواب خود كنم و اين حق را براى خود محفوظ بدانم.

حالا ، اگر مايل به بحث و صحبت  بر اساسى علمى و شرعى هستيد به سؤالات من توجه كنيد شايد در اين ماه مبارك رمضان كه ماه قرآن و ذكر است با ذكر كلام الله اين صفحات را ان شاء الله زينت دهيم.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 22:31  توسط أمة الله  | 

بسم الله و الحمد لله و الصلاة و السلام على خاتم الأنبياء و المرسلين محمد و على آله و صحبه و من تبعه بإحسان إلى يوم الدين.

با عرض سلامى مجدد ،

 

اما از تندى سخنانم با عرض معذرت ، اگر سخنم در باره ى بعضى مؤلفان و راويان شيعه گناه باشد باز آن گناه نمى تواند بزرگتر از اين باشد كه نسبت به مادران مؤمنان ( زنان رسول صلى الله عليه و اله وسلم ) بى احترامى كرده و آنان را خارج از مقامى بدانيم كه خداوند بر آن تأكيد كرده استَ!

حتى بارها در اين جا مورد تذكر واقع شده ام كه از عبارت " رضي الله " در باره ى زنان رسولمان دورى كنم!

اين درخواست متكرر مرا وادار كرد كه به دفاع از مادرانم سخنى با تكيه به  كتاب خدا  برايتان بنويسم كه متأسفانه هيچ عكس العمل مثبتى كه نشان دهنده ى قبولتان باشد نديدم و هنوز هم نمى دانم كه آيا كتاب خدا را ۱۰۰٪ قبول داريد يا برايتان تفسيرهاى ديگرى وجود دارد.

در هر حال ، بين نوشتن حرف و آنچه در دل زمزمه مى شود ممكن است كمى فاصله باشد بهمين خاطر متوجه شدم شما بسيار از حرفهايم ناراحت مى شويد در حاليكه هدف بنده اين نيست.

بنده اين امكان را هم مى دهم كه در كتب اهل السنة هم ممكن است مواردى باشد كه نه شما و نه ما آنها را قبول داريم !

پس بجاى عكس العمل تند ، اميدوارم بتوانيم وارد بحثى با ثمر باشيم.

البته بنده هم آنچنان متبحر به علوم تاريخى و دينى نيستم كه فكر كنيد بحث با من احتياج به علم و بينشى قوى داشته باشد!

فقط ايمان من اينست كه حق هر لحظه ظاهرتر شده و نبايستى از بيم اينكه در  ايمانمان خلل وضعف ايجاد شود، از ورود به بحث و نقاش ترسيد!

كه مى داند ، شايد بحث هاى من باعث قوى شدن ايمان شما و ما شود!

فقط از الله تعالى مى خواهيم ما را هدايت كند.

اجازه بدهيد اين حرف شخصد شیعی  را تكرار كنم زيرا موارد جالبى داشت:

"

(( شاید 6 سال پیش، زمانی که هنوز از توطئه‏ها و تهمت‏های وهابیت بی‏خبر بودم و بشارت 12 سرور از فرزندان اسماعیل را در تورات نشنیده بودم و روایت 12 خلیفه‏ی پیوسته‏ی صحاح را نخوانده بودم، به جهت مشکلاتی که در اعتقادات عوام جامعه می‏دیدم، نظراتی غیر از دیگران داشتم. بعضی از آن‏ها را با عقل ناقصم و برخی را با حکم صریحی که در قرآن دیده بودم و برخی را با تطابق دادن با رفتار و گفتار بزرگان توجیه می‏کردم. اما کار به جایی کشید که در مورد امامت 12 امام و ترتیب و توالی آن، با خودم گفتم شاید اصلا آنچه به من رسیده صحیح نباشد.(2) به همین دلیل به تنها مرجعی که از صحتش اطمینان کامل داشتم مراجعه کردم و سوالم را به کتاب خدا عرضه کردم. پاسخی را که گرفتم ترجمه نمی‏کنم و برداشت را به خودتان می‏سپارم.
هود - 17
أَفَمَن كَانَ عَلَى بَيِّنَةٍ مِّن رَّبِّهِ وَيَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِّنْهُ وَمِن قَبْلِهِ كِتَابُ مُوسَى إَمَامًا وَرَحْمَةً أُوْلَـئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَمَن يَكْفُرْ بِهِ مِنَ الأَحْزَابِ فَالنَّارُ مَوْعِدُهُ فَلاَ تَكُ فِي مِرْيَةٍ مِّنْهُ إِنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّكَ وَلَـكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يُؤْمِنُونَ ))

جواب :

اگر ممكن است توضيحى بدهيد زيرا من در اين آيه دليلى بر امامت ۱۲ امام نمى بينم.

در ضمن تورات به حكم قرآن محرف شده و حجت و دليل ما مسلمانان نيست.

و رسول اسلام (ص) توصيه فرموده كه كتابهاى آنان را كنار نهاده زيرا براى ما بهترين و كاملترين كتاب خدا كه به دور از باطل است ، نازل شده.

و رسول اسلام (ص) بارها در احاديث مختلف ما را از تشبه و تقليد يهود برحذر داشته اند.

و البته عقيده ى ۱۲ امام ، ريشه ى دارد و دست يهود از آن خالى نيست .

اولين كسى كه در دين اسلام بدعت و گمراهى بوجود آورد ، شخصى بود بنام عبد الله بن سبأ كه به ظاهر وارد اسلام شده و ادعاى الوهيت و خدايى علي بن ابى طالب را ترويج داد.

امام على (ع) با شدت با آنها روبرو شد زيرا مى دانست اين اعتقاد به خاطر محبت به او نيست و بلكه براى انحراف اسلام راستين است.

عبد الله بن سبأ اولين شخصى بود كه به ابوبكر و عمر رضي الله عنهما ناسزا مى گفت و اعتقاد به وصايت ( جانشينى پيامبر ) داشت.

او ( عبد الله بن سبأ ) در هنگامى كه بر دين يهود بود نيز اعتقاد داشت كه موسى (ع) وصي و جانشينى داشت به نام يوشع بن نون.

ببنيد اگر مايل باشيد مى توانيم ببنيم اصلاً جانشينى پيامبر يعنى چه؟

رسولان خدا نمى توانند از خود جانشينى انتخاب كنند مگر اينكه رسولى مثل خودشان باشد.

موسى به عيسى و عيسى به محمد عليهم الصلاة و السلام بشارت داد .

و رسول الله محمد (ص) آخرين رسولان خداست و جانشينى نداشت.

و اينكه در سفر و جنگها ، كسى را در شهر قرار مى داد به منظور دفاع از زنان و كودكان و امانت هاى مردم بود.

و در يكى از آن جنگها امام على را داخل شهر مأمور به ماندن كرد كه اينكار بر امام خيلى سخت آمد زيرا فكر كردند بودن ايشان با زنان و كودكان نشان ضعف بوده و ترجيح مى دانند به رسول به جنگ بروند.

رسول خدا براى اينكه به ايشان آرامش و به منافقان بفهمانند كه ماندن على نشان ضعف او نبوده فرمودند:

" آيا نمى خواهى با من بمانند هارون به موسى باشى ، حال اينكه بعد از من نبى نيست."

زيرا موسى هنگام رفتنش به ميعاد ۴۰ روزه هارون را با خود نبرد و در شهر با مردم ترك كرد.

البته بايد فراموش نكرد كه تنها امام على به مأموريت ماندن در شهر و حمايت از زنان و كودكان و امانتها ، نشده است.

اين ليست اسامى صحابه است كه به امر رسول اسلام در جنگها ، بجاى شركت با رسول خدا در شهر مانده و مأموريت حفظ امانتها ( زنان و كودكان و اموال ) داشتند.

۱- سعد بن عبادة ، دو بار مثال : در غزوة بواط

۲-زيد بن حارثة دو بار ، مثال : غزوة بني مصطلق

۳- أباسلمة المخزومي در غزوة العشير

۴-ابن أم مكتوم ۱۱ بار نماينده و مأمور شد در مدينه ماند ، مثال : بدر الكبرى-أحد -حمراء الأسد-الأحزاب -بني نضير- دومة الجندل-بني لحيان-الحديبية- ذي قرد

۵-ابا لبابة الأنصاري دو بار ، مثال: غزوة بني القينقاع و غزوة السويق

۶- عثمان بن عفان دو بار مثال: غزوة ذي امر و ذات الرقاع

۷- عبدالله بن رواحة الأنصاري - بدر الثالثة

۸- أبو رهم الغفاري - بني قريضة


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 22:28  توسط أمة الله  | 

بسم الله و الحمد لله و الصلاة و السلام على رسول الله محمد بن عبدلله و على آله و صحبه و من تبعه بإحسان.

بسيار از زحماتتان متشكرم كه تا اين حد به مراجعه ى نوشته هايم نشسته و اميدوارم اين اوقات ما و شما و سخنانمان همگى دليل و برهانى برايمان بوده و سبب نجاتمان در آن روزى كه نه مال و نه اولاد به داد رسيده ، شود مگر همانطور كه خداوند در قرآن از قول نبي الله ابراهيم عليه السلام فرموده :

إلا من أتى الله بقلبٍ سليم : بجز كسى كه با قلبى سالم و منزه (از آنچه خدا امر فرموده )

 

ببنيد از اول شروع اين بحثها نيز اشاره كردم كه ، بسيارى چيزها بنام امام و اهل بيت به شيعه اضافه شده و اين كتاب نهج البلاغه را نيز عده ى زيادى از علما به اصل آن مشكوك بوده و نسبت آن را به امام على نمى دانند و فكر مى كنند بعدها تأليف شده و با گنجاندن بعضى از سخنان امام به او نسبت داده شده است.

 

بياييد دلايلى را مراجعه كنيم كه نسبت دادن كتاب " نهج البلاغه " را به امام زير سؤال قرار مى دهد:

 

اولاً ،  با نگاهى به زندگى امام روشن مى شود كه اگر ايشان قصد تأليف و نوشتن كتاب داشت ، كتابى در تفسير قرآن مى نوشت زيرا از ابن عباس رضي الله عنهما نقل شده كه مى گفت : آنچه مى دانم ( از تفسير قرآن ) از علي بن ابوطالب است.

و امام على نيز از عقل و بينش ابن عباس سخن گفته : گويا او ( ابن عباس )  از پشت پرده اى نازك به غيب مى نگريست .

و ابن عباس كسى است كه رسول خدا صلوات الله عليه برايش دعا كرده ( اللهم فقهه في الدين و علمه التأويل ) و فرموده : خداوندا او را عالم در دين قرار ده و علم تفسير به او بياموز .

و هيچ شكى نيست كه دعاى رسول مستجاب و قبول شده است.

 

ثانياً ، امام على شخصى است كه در مدرسه ى قرآن پرورش يافته و آنقدر خود شيفته ى بلاغت و زيبايى قرآن بوده كه بعيد مى رسد كه خودش با  ادعاى بلاغت به كتابى به اين اسم ( نهج البلاغه ) كه گويا در مقابل قرآن كه نشانه و آيتى از بلاغت است ، نوشته شده.

 

ثالثاً ،امام على خود  شاهد بسيارى از خطبه ها و سخنان رسول اسلام (ص) بوده و اگر مى خواست كتابى بنويسد آنرا به رسول خدا و احاديثش اختصاص مى داد.

 

و بسيار تعجب آور نيز هست كه امام على رضي الله عنه در دوران خلافتش كه دوران پر هرج و مرج بود ،چگونه وقت مى كرده اين همه خطبه ها را نوشته يا بگويد مخصوصاً اينكه بسيارى از خطبه ها ربطى به اخلاق و روش امام نداشته و ايشان را انسانى دو رو نشان مى دهد!

 

اما امكان آنكه در آن بعضى از سخنان امام ( نامه هايش به اميران و كسانى كه به امر او  اعزام مى شدند ) نگاشته شده باشد ، هست.

 

و من نيز در آن نامه ى امام به معاويه بخوبى مى بينم كه ايشان سخن از بيعت مردم با خود كرده و اينكه آن بيعت را همانند بيعت بقيه ى خلفاى راشد دانسته است.

 

و همچنين  در جاى ديگر اين كتاب منتسب به امام على ، سخنى است كه با روش امام مطابقت كامل دارد و آن اين عبارت است :

 

" والذي فلق الحبة ، وبرأ النسمة ( 1 ) لولا حضور الحاضر ( 2 ) وقيام الحجة بوجود الناصر ، وما أخذ الله على العلماء أن لا يقاروا على كظة ظالم ، ولا سغب مظلوم ( 3 ) ، لالقيت حبلها على غاربها ( 4 ) ، ولسقيت آخرها بكأس أولها ، ولالفيتم دنياكم هذه أزهد عندي من عفطة عنز"

 

" سوگند به آن كسى كه دانه را شكافت و .... اگر حضور و جمع مردم نبود .... ريسمانش را ترك كرده ( خلافت و حكم را رها كرده ) ... "

 

و در اينجا امام بروشنى نشان مى دهد كه سبب قبول او " حكم و خلافت " طلب و جمع مردم بوده است.

 

و اگر سبب آن " نصى از سوى خداوند " بود ، آنرا با افتخار بخدا نسبت داده و براى آن به نبرد مى رفت!

 

عجيب اينكه در خطبه هاى منتسب به امام ، ايشان را فردى نشان داده  كه مرتب دم از  برحق بودن به خلافت دانسته و سبب آن نيز چيزى جز " خويشاوندى و اينكه او و بيامبر از يك درخت بوده " ، ندانسته !!

 

ببنيد  از اينكه ايشان  سزاوار اينكه خليفه ى مسلمانان باشند ، شكى نيست و بهمين خاطر ايشان به خلافت رسيدند.

 

اما بايستى قبول كرد كه ايشان بعد از رسول (ص) تنها شخص كانديد در خلافت نبوده و كسانى ديگر نيز وجود داشتند كه از ميان خود اميرى انتخاب كرده بودند.

 

مثلاً انصار ( اهل مدينه ) كه خود از دو قبيله ى بزرگ تشكيل شده بودند ، عده اى سعد بن عباده را انتخاب كرده بودند.

و اين سخنان امام در نهج البلاغه ، خود اثبات كننده ى اين است كه امام نيز انصار ( اهل مدينه ) را در انتخاب " أمير " و خلافت كردن برحق نمى ديده زيرا رسول خدا در باره ى انصار سفارشى كرده بود كه نشان دهنده ى آنست كه  ، " امارت و حكم "  در بين آنان نخواهد بود .

 

 

 

" لما انتهت إلى أمير المؤمنين عليه السلام انباء السقيفة بعد وفاة رسول الله صلى الله عليه وآله وسلم قال عليه السلام : ما قالت الانصار ؟ قالوا : قالت : منا أمير ومنكم

قال عليه السلام : فهلا احتججتم عليهم بأن رسول الله صلى الله عليه وسلم وصى بأن يحسن إلى محسنهم ، ويتجاوز عن مسيئهم ؟ ! قالوا : وما في هذا من الحجة عليهم ؟ فقال عليه السلام : لو كانت الامارة فيهم لم تكن الوصية بهم ! ! ثم قال عليه السلام : فماذا قالت قريش ؟ قالوا : احتجت بأنها شجرة الرسول صلى الله عليه وسلم ، فقال عليه السلام : احتجوا بالشجرة ، وأضاعوا الثمرة "

 

در اين سخنان منتسب به امام على » آشكار است كه امام على همانند بقيه ى مهاجرين ( اهل مكه ) و بقيه ى صحابه ، قريش را در بدست گرفتن حكم بر حق تر مى ديده زيرا پيامبر از ميان آنان بوده و لكن خود را ( امام علی ) به عنوان نزديكترين فرد به شجره ى رسول ( درخت قريش ) مى ديده است.

 

پس تمام قضيه بنابه اين روايت در نهج البلاغه بر سر نزديكى و خويشاوندى به رسول است .

 و اين مشورت و اظهار نظر صحابه و اهل بيت در ابتداى خلافت بود.

 

 

و علت بيعت عمر با ابوبكر ( كه خود نشان ديده و پيش بينى هاى ايشان بود ) اين بود كه :

 

اولاً ، حديث رسول مبنى بر خلافت از  قريش .

 

ثانياً ، اگر اهل مدينه كه خود دو قبيله ى ( اوس و خزرج ) بزرگ بوده و هر كدام براى بدست گرفتن حكم فردى را انتخاب مى كردند  ، امكان اينكه خود را دو كشور و دو دولت دانسته وجود داشت.

 

ثالثاً ، انتخاب امام على به عنوان فردى از خانواده ى رسول باعث اين بيم مى رفت كه حكم و خلافت در كشور اسلامى بصورت حكم خانوادگى تبديل شود كه بسيار از ديدگاه اسلامى بدور مى باشد.

 

رسول اسلام با همه ى مسلمانان يكسان رفتار كرده و آنان را بخاطر نسب و خانواده شان مورد احترام زياد و كم قرار نداده و مى فرمود :

 

" إن أكرمكم عند الله أتقاكم " بهترين و بزرگوارترين شما ، با تقواترين شمايند.

 

 

و اين از بزرگترين خدمات عمر به اسلام است كه تمام مسلمانان را بر يك دولت و بر بيعت يكى از نزديكترين ياران رسول كه از نظر سنى و تاريخ خدمتش به رسول خدا و دين به رسول خدا نزديكتر بود ، جمع و متحد كرد.

و ابوبكر نيز بعد از خود  فرزند خود  را به عنوان خليفه معرفى نكرد تا تاريخ بخاطر داشته باشد ، كه مسلمانان صدر اسلام هدفشان حكم و دنيا نبوده است و بر همين روش ، عمر نيز  با وجود اينكه صاحب فرزندى عالم و فقيه بوده ، مى گويد : بر خانواده ى خطاب كافى شان است . ( يعنى به آنان حكم ارث نخواهد رسيد )

و هنگامى كه صحابه بسوى عبد الله بن عمر رفته تا او را بخوانند ، او نيز مى گويد : مگر نشنيديد كه پدرم گفت : كافى است براى خانواده ى خطاب.

 

و هيچ كدام از آنان قصر و مال جمع نكرده و همانند رسول خدا ساده زيست بودند و امام على و بقيه أئمه ى اهل بيت نيز بسيار از آنان قدر دانى و مدح مى كردند.

 

و اكنون نيز در مسئله ى انتخابات رئاست جمهورى مسئله ى سن و عمر از مسائل مهم  است و هيچ وقت جوان 25 ساله را بر مرد 60 ساله ترجيح نمى دهند .

 

و البته بايستى تأكيد كنم كه حتى كسانى كه طرفدار امام على بودند ، ايشان را به عنوان امامى انتخاب شده از طرف خدا ندانسته بلكه به ايشان به خاطر نزديكى و خويشاوندى شان به بيامبر و تاريخ جهاد و خدمتشان به اسم اسلام ، دوست داشتند.

 

و اگر هدف امام على  بدست گرفتن خلافت به عنوان " حق از دست رفته ! "  بود ، امام حسن (ع) براحتى آنرا از دست نمى داد ! مخصوصاً اينكه ايشان خليفه ى شرعى بوده و همه با ايشان بيعت كرده بودند.

 

و زندگى تمام أئمه ى اهل بيت نشان دهنده ى اين واقعيت است كه آنان هيچ  علاقه اى به حكم و " خلافت دارى " نداشته بلكه خود معلمان و مدرسه هايى بودند براى دين اسلام و ياورانى بودند براى مسلمانان و حتى حاكمان مسلمان را نيز در مجالس خود به خوبى مورد قبول و نصيحت قرار مى دادند.

 

و خروج امام حسين الشهيد (ع ) نيز نه براى حكم و خلافت بود بلكه ايشان به درخواست اهل عراق كه از او دعوت كرده بودند ، بسوى عراق رفتند.

 سخنان ايشان قبل و بعد از شهادت خود نشان دهنده ى اين واقعيت بود كه ايشان به هدف جنگ و كشتار روانه عراق نشده بودند بلكه هدفشان " اصلاح و خير " بوده است.

و از سخنان امام حسين (ع) و امام علي بن الحسين (ع) قبل و بعد از واقعه ى كربلا ، بخوبى آشكار مى شود كه اهل عراق به ايشان خيانت كرده و با توطئه بر عليه ايشان حمله ور شدند و بى رحمانه ريحانه ى رسول الله و اهل بيتش را به ناحق به خون كشاندند.

 

و البته شكى نيست كه نه تنها اهل بيت بلكه فرزندان صحابه و علماى اهل سنت نيز مورد ظلم و شكنجه قرار مى گرفتند و اينها همه به سبب فتنه هايى بود كه توسط دشمنان اسلام دامن زده شده و تر و خشك را مى سوزاند.

 

بعضى از خلفاى بنى عباس نيز به گمراهى رفته و مسلمانان را آزار مى دادند .

 

و فراموش نكنيم كه بنى عباس نيز علت بدست گرفتن حكم و خلافت را " خويشاوندى به رسول اسلام " مى دانستند!

 

و ما در ميان امامان اهل سنت نيز كسانى را مى بينيم كه سالها در زندانهاى آنان مورد شكنجه واقع شده و ايستادگى مى كردند و يا شهيد  مى شدند.

 

امام احمد بن حنبل  سالها  زندانى و شنكنجه را بخاطر ايستادگى در مقابل بدعت و گمراهى تحمل كرد و سرانجام نيز به سبب آن بيماريها و شكنجه هايى كه در زندان متحمل شده بود ، درگذشت.

 

( من بسيار تعجب مى كنم كه در كتابهايتان سخنانى را به امامان اهل بيت بر اساس تقيه در برابر حاكمان قلمداد كرده  ، در حاليكه امام احمد بن حنبل تقيه نمى كرده ! )

 

 

اين قسمت را از كتاب يك مؤلف شيعه ديدم :

 

 

( استبداد معتزليان در اين دوره ( بنى عباس ) منجر به دشوارى‏هايى براى اهل حديث ‏شد كه نمونه آن به زندان رفتن و شلاق خوردن برخى از علماى بزرگ اين نحله مانند احمد بن حنبل(در گذشته 241 در سن 77 سالگى) شد.

. مامون علماى عصر خويش را مجبور كرد تا به نظريه او در اين كه قرآن مخلوق است و همراه خداوند از ازل نبوده تن در دهند. بسيارى به اجبار پذيرفتند برخى هم مقاومت كردند.

واكنش اقدام مامون در تحميل عقائد معتزله بر مردم، در دوران متوكل عباسى(خلافت از 232 تا 247)خود را نشان داد.

از كتاب : از بيدايش اسلام تا ايران اسلامى –ص 321 نويسنده رسول جعفريان )

 

 

مى دانم تمام سخنان ما هنوز نمى تواند نتيجه اى داشته باشد زيرا از نظر شما امام على (ع )  از سوى خدا انتخاب شده بود ولى از نظر ما ايشان از سوى مردم!

 

فكر مى كنم بايستى اين قضيه را نيز روشن كنيم كه امام على و خانواده شان و فرزندانشان عليهم السلام نيز انسانهايى بسيار معمولى بوده و " عصمت " را كه خاص به بيامبران است را نيز به خود نسبت نداده اند.

 

بايستى به روشنى متوجه ى اصل " امامت " در مذهب شيعه شويم و ببينيم فرق آنان با بقيه ى مسلمانان كجاست.

 

در ضمن تاريخ اسلامى در كتابهاى شيعه بسيار دستكارى شده است و سند آنان از نظر اهل سنت قابل اعتبار نيست و بايستى تاريخ را منصفانه از كتب اهل سنت بررسى كرد .

 

و البته اشتباهات بنى اميه يا بنى عباس بر سر " خدايى بودن امامت"  نبوده زيرا اين اعتقاد اصلاً در آنزمان وجود نداشته است.

 

خدايى دانستن امامت علي و فرزندانشان ، بعدها وارد عقيده ى شيعه شده كه در جاى خودش بايد بررسى كرد.

 

اميدوارم الله تعالى ما را به راه خود هدايت و از گمراهى بدور نمايد.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 22:23  توسط أمة الله  | 

رسول خدا فرموده : " ..... فاطمة بضعة مني فمن أغضبها أغضبني "

بارها اين حديث را مثل هميشه به صورت ناقص از خواهران و برادران اهل تشيع مى شنوم كه بنابه قول رسول خدا صلوات الله عليه هر كس مورد غضب فاطمه واقع شده بمانند آن است كه رسول خدا را آزرده باشد.

 از آنجايى كه حديث را در كتب اهل السنه براحتى مى شود يافت ، خوب است ببنيم اين حديث چه وقت و در چه مناسبتى آمده است.

و همانطور كه مى دانيم هر حديثى وقت و سبب خودش را در حادثه ى معينى نشان مى دهد.


حدثنا ‏ ‏ أبو اليمان ‏ ‏أخبرنا ‏ ‏شعيب ‏ ‏عن ‏ ‏الزهري ‏ ‏قال حدثني ‏ ‏ علي بن حسين ‏ ‏أن ‏ ‏المسور بن مخرمة ‏ ‏قال ‏
إن ‏ ‏ عليا ‏ ‏ خطب ‏ ‏ بنت ‏ ‏ أبي جهل ‏ ‏ فسمعت بذلك ‏ ‏ فاطمة ‏ ‏فأتت رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏فقالت يزعم قومك أنك لا تغضب لبناتك وهذا ‏ ‏ علي ‏ ‏ناكح بنت ‏ ‏ أبي جهل ‏ ‏فقام رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏ فسمعته حين تشهد يقول ‏ ‏أما بعد أنكحت ‏ ‏ أبا العاص بن الربيع ‏ ‏فحدثني وصدقني وإن ‏ ‏ فاطمة ‏ ‏بضعة مني وإني أكره أن يسوءها والله لا تجتمع بنت رسول الله ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏ وبنت عدو الله عند رجل واحد فترك ‏ ‏ علي ‏ ‏ الخطبة
وزاد ‏ ‏محمد بن عمرو بن حلحلة ‏ ‏عن ‏ ‏ ابن شهاب ‏ ‏عن ‏ ‏ علي بن الحسين ‏ ‏عن ‏ ‏مسور ‏ ‏ سمعت النبي ‏ ‏صلى الله عليه وسلم ‏ ‏وذكر صهرا له من ‏ ‏ بني عبد شمس ‏ ‏فأثنى عليه في مصاهرته إياه فأحسن قال حدثني فصدقني ووعدني فوفى لي ‏

 

فتح الباري بشرح صحيح البخاري


‏قوله : ( إن عليا خطب بنت أبي جهل ) ‏
اسمها جويرية كما سيأتي , ويقال العوراء ويقال جميلة , وكان علي قد أخذ بعموم الجواز , فلما أنكر النبي صلى الله عليه وسلم أعرض علي عن الخطبة , فيقال تزوجها عتاب بن أسيد , وإنما خطب النبي صلى الله عليه وسلم ليشيع الحكم المذكور بين الناس ويأخذوا به إما على سبيل الإيجاب وإما على سبيل الأولوية . وغفل الشريف المرتضى عن هذه النكتة فزعم أن هذا الحديث موضوع لأنه من رواية المسور وكان فيه انحراف عن علي , وجاء من رواية ابن الزبير وهو أشد في ذلك , ورد كلامه بأطباق أصحاب الصحيح على تخريجه , وسيأتي بسط ما يتعلق بذلك في كتاب النكاح إن شاء الله تعالى . ‏

‏قوله : ( وهذا علي ناكح بنت أبي جهل ) ‏
‏في رواية الطبراني عن أبي اليمان " وهذا علي ناكحا " بالنصب , وكذا عند مسلم من هذا الوجه , أطلقت عليه اسم ناكح مجازا باعتبار ما كان قصد يفعل , واختلف في اسم ابنة أبي جهل فروى الحاكم في " الإكليل " جويرية وهو الأشهر , وفي بعض الطرق اسمها العوراء أخرجه ابن طاهر في " المبهمات " , وقيل اسمها الحنفاء ذكره ابن جرير الطبري , وقيل : جرهمة حكاه السهيلي , وقيل : اسمها جميلة ذكره شيخنا ابن الملقن في شرحه . وكان لأبي جهل بنت تسمى صفية تزوجها سهل بن عمرو سماها ابن السكيت وغيره وقال هي الحيفاء المذكورة . ‏

‏قوله : ( حدثني فصدقني ) ‏
‏لعله كان شرط على نفسه أن لا يتزوج على زينب , وكذلك علي , فإن لم يكن كذلك فهو محمول على أن عليا نسي ذلك الشرط فلذلك أقدم على الخطبة , أو لم يقع عليه شرط إذ لم يصرح بالشرط لكن كان ينبغي له أن يراعي هذا القدر فلذلك وقعت المعاتبة , وكان النبي صلى الله عليه وسلم قل أن يواجه أحدا بما يعاب به , ولعله إنما جهر بمعاتبة علي مبالغة في رضا فاطمة عليها السلام , وكانت هذه الواقعة بعد فتح مكة , ولم يكن حينئذ تأخر من بنات النبي صلى الله عليه وسلم غيرها , وكانت أصيبت بعد أمها بإخوتها فكان إدخال الغيرة عليها مما يزيد حزنها , وزاد محمد بن عمرو بن حلحلة - بمهملتين مفتوحتين ولامين الأولى ساكنة - وقد تقدم هذا الحديث من روايته موصولا في أوائل فرض الخمس مطولا وفيه ذكر بعض ما يتعلق به . ‏

 


از كتب معتبر مسلمانان روايت شده از حديث المسور بن مخرمة كه گفت : علي (ع ) دختر ابو جهل را خواستگارى كرد و  فاطمه آن خبر را شنيد . پس به نزد رسول الله صلى الله عليه و سلم آمد و گفت : قوم و آشنايانت ادعا مى كنند كه تو براى دخترانت ناراحت و بخاطرشان خشمناك نمى شوى ، و اين علي ،دختر ابوجهل را خواستگار شده ، بهمين سبب رسول خدا صلى الله عليه و سلم ايستاد و فرمود: ... فاطمه قطعه اى از من مى باشد و من از آنچه او بدش مى آيد  ، بيزارم . به خدا كه دختر رسول الله و دختر عدو الله در كنار يك مرد جمع نخواهند شد ، و بعد از آن علي (ع ) آن خواستگارى را ترك كرد.

 

و البته امام علي رضي الله عنه بنابه اين روايت ، اجازه ى شرعى خود را در اين مى ديده( كه با دختر ابو جهل كه البته مسلمان بوده ) ازدواج كند و اين قصه بعد از فتح مكه رخ داد .

گفته شده كه در آن لحظه فاطمه سلام الله عليها خود در داغ و دورى مادر و خواهران خود كه همگى وفات يافته بودند ، تحمل غم بيشتر و شريكى نداشته است .

و در جايى ديگر ذكر شده كه خوف رسول اسلام اين بود كه مبادا جمع بين آن دو ( دختر رسول (ص ) و دختر ابوجهل ) در يك خانه سبب اين شود كه به دين آنها آسيب رسانده شود زيرا زنان طبيعتاً به اختلاف افتاده و هر كدام ممكن است سخنى ناسزا بدون قصد بزبان رانده و در اين صورت دختر ابوجهل ،  دختر رسول خدا را و رسول خدا را آزرده سازد.

 

و در همه ى احوال اين حديث رسول خدا از شدت حب و محبت رسول خدا صلوات الله و سلامه عليه به دختر خود بوده و در اين شكى نيست.

ولى آيا آزردن ايشان توسط علي ( شوهرشان ) مى تواند براى هميشه سبب ناراحتى رسول خدا شود؟

 

مطمئناً ، خير .

 

و اين كه فاطمه رضي الله عنها از ابوبكر و عمر رضي الله عنهما ، در جايى ناراحت شده نيز به همين صورت است .

زيرا در روايات نيز آمده كه خليفه ى مسلمانان به خانه ى فاطمه براى طلب رضا و خوشنودى ايشان آمده و اين عمل آنان به عنوان " نيكى به نزديكان رسول صلى الله عليه و اله وسلم " قلمداد مى شود.

 

ولى سؤال اينجاست :

آيا غضب و ناراحتى فاطمه ، خود يك شريعتى جداست يا در ضمن قوانين و آئين كتاب خدا و سنت رسول اسلام است؟

 

مطمئناً ، كسى از شأن دختر رسول نكاسته و در روايات نيز آمده كه ابوبكر خطاب به دختر رسول مى گويد: من به شما ظلم نكرده و حق شما را منكر نمى شوم ... وبخدا سوگند كه رسيدگى و نزديكى به شما برايم عزيزتر از نزديكى به خويشان خودم مى باشد ولى ديدم كه رسول خدا چنين مى كرد ( نفقه ى اهل بيت را از سهم خيبر و فدك به مقدار احتياج بر داشته و مازاد را صدقه مى داد ) و خود را ملزم به عمل او مى دانم.

 

بهمين دليل بايد تأكيد كنيم كه التزام خليفه ى مسلمانان به عمل رسول خدا  باعث رضاى خدا و رسولش بوده و اگر غير از اين بود ، امام علي در دوران خلافت خود حكم را عوض مى كرد.

 

الله تعالى در كتاب عزيز خود بارها رضاى خود را از مهاجرين ( ابوبكر و عمر و عثمان و على از مهاجرين هستند ) اعلام كرده است.

 

 

وَالسَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَالأَنصَارِ وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُم بِإِحْسَانٍ رَّضِيَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُواْ عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ

 

 جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ ( التوبة 100)

 

" و آن كسان  اولين گروه ، از مهاجرين و انصار و كسانى كه به نيكى تابع و هم گام آنان شده ، خداوند از آنان راضى و آنان نيز از خداوند راضى شده ( به نعمت هاى خدايى ) برايشان بهشت هايى كه از زير آن درختان ،رودها جارى شده ،  جاودانه ، اينست فوز و رسيدن بزرگ "

 

همچنين خداوند از آنكسانى كه زير درخت ( در قرآن ذكر شده ) با رسول خدا بيعت كرده با رضايت سخن گفته و مى فرمايد :

 

لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحًا قَرِيبًا (الفتح 18 )

 

خداوند رضاى خود را نه تنها از آنانى كه زير آن درخت با رسول بيعت كردند ، اعلام مى دارد بلكه تأكيد كرده كه او از درون دلهاى آنان آگاه و مطلع شده و آنگاه " آرامش و سكينة " بر آنان نازل كرده و به آنان پاداش پيروزى نزديك داد.

 

در اين كه ياران نزديك رسول ( ابوبكر و عمر و على و عثمان و ... ) زير آن درخت با رسول خدا صلى الله عليه و على آله و سلم ، بيعت كردند هيچ شكى نيست و حتى مورخين شيعه نيز آنرا قبول دارند.

 

حرف من اينست كه همانطور كه خداوند صريحاً از رضاى خود نسبت به آن ياران رسول ، آيه نازل كرده و تا روز قيامت ان شاء الله خوانده شده و خواهد شد .

 

و از آنجايى كه خداوند در جاى ديگرى از قرآن نگفته كه از آنان ( یاران رسول ) خشمگين شده ، دليلى است كه رضاى خدا رضاى ابدى است و نمى تواند ضد و نقض آن بهيچ وجه اثبات شود زيرا عكس كلام خداست.

 

خداوند بهترين انسانها را به عنوان ياران و حواريون اين رسول خود انتخاب كرده است و در باره ى آنان مى فرمايد :

 

مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاء عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاء بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلًا مِّنَ اللَّهِ وَرِضْوَانًا

 

 سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِم مِّنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَمَثَلُهُمْ فِي الْإِنجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ

 

فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُم مَّغْفِرَةً وَأَجْرًا

 

 عَظِيمًا (الفتح 29)

در اين آيات به زيبايى  وصف ياران رسول اسلام شده كه همانند درختى كه از درخت اصلى نمونه برداشته و قوى و مستقيم ايستاده و يارى  و پشتيبانى او را پيشه كرده ....

 

 

و امام علي رضي الله عنه در نهج البلاغه  در نامه اى كه به معاويه نوشته مى گويد :

" وأورد المرتضى في النهج عن علي رضي الله عنه من كتابه الذي كتبه إلى معاوية رضي الله عنهما : ( إنه بايعني القوم الذين بايعوا أبا بكر وعمر وعثمان ، على مابايعوهم عليه ، فلم يكن للشاهد أن يختار ولا للغائب أن يرد ، وإنما الشورى للمهاجرين والأنصار ، فإن اجتمعوا على رجل وسموه إماماً كان ذلك لله رضى فإن خرج منهم خارج بطعن أو بدعة ردوه إلى ماخرج منه فإن أبى قاتلوه على اتباعه غير سبيل المؤمنين ، وولاه الله ما تولى )[ نهج البلاغة ص 446. شرح محمد عبده / دار الاندلس لملطباعة والنشر والتوزيع.



 

در اين نامه امام على به روشنى بيان داشته كه : مردم از من  همانند ابابكر و عمر و عثمان  بيعت گرفته ، برهمان اساسى كه از آنان بيعت گرفته شده ... و براستى كه شورى براى مهاجرين و انصار بوده و هست ، بس آنهنگام كه آنان ( مهاجرين و انصار ) بر يك مرد اجتماع و متفق شده او را امام ناميده و خداوند از آن كارشان راضى بوده و ...

 

رضي الله عنهم و رضوا عنه.

 

خداوند از همه ى امامان ما ( صحابه ى رسول خدا و اهل بيتش ) راضى باد

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 22:21  توسط أمة الله  | 

الحمد لله و الصلاة و السلام على رسولنا محمد و على آله و صحبه و من تبعه بإحسان الى يوم الدين.

با عرض تشكر فراوان از اينكه تاكنون صبورانه دنباله رو اين موضوعات بوده و سعى در ارائه ى دليل و برهان بوده ايد.

واقعاً خوشوقتم كه مى توانم با تمام وضوح و روشنى حرفهايم را گفته و جواب را از انسانى در عرصه ى علم بخواهم.

شما حق داريد كه مرا بياد  رواياتى بياندازيد كه سخن از آينده ى دور دارد  و فكر مى كنم بيشتر پيش بينى هاى پيامبر را در وقت خودش آشكار شده مى بينيم.

مثلاً ، فتح كشور ايران را ، هنگام خودش آشكار شد .

و البته خيلى از قريش به خلافت رسيده اند  و شكى هم نيست كه خلافت اسلامى در دوران زيادى در عزت و تمكين بوده و شرق و غرب را به هراس وا مى داشته است.

و در جواب سؤالتان در باره ى ارث ، بايستى اول ببنيم چه كسانى وارثان رسول صلى الله عليه و سلم خوانده مى شدند.

ما در كتب خودمان ( بخارى ) داريم كه زنان رسول و عموى رسول نيز طلب ارث مى كردند.

و اينكه فكر مى كنيد حديث پيامبر " از ما ارث برده نشود و آنچه باقى گذاشتيم صدقه باشد " فقط از طرف ابوبكر نقل شده ، ظلمى بزرگ مرتكب شده ايد.

زيرا با جستجويى سطحى نيز در مى يابيم كه ابوبكر فقط به عنوان خليفه ى مسلمانان ملتزم به عمل به حديث بوده و گرنه شاهدانى از صحابه نيز بوده كه حديث را شنيده و بر صدق حديث شاهد و گواه بودند.

و از همه ى آنان مهم تر التزام امام علي به هنگام حكم و خلافت خود بر صدق و عمل آن حديث است.

امام على بمانند ياران قبل از خود ، تغييرى در فدك قرار نداد .

اگر آنرا ارث زن خود مى دانست ، آنرا لا أقل به فرزندان خود به عنوان ارث مادر مى داد.

در باره ى صحابه و كفر و ارتداد نيز باز وارد يك اشتباه شده ايد.

اولاً ، در حديث  ذكر اشخاص معينى  نشده كه شما بوسيله ى آن بزرگان صحابه همانند ابوبكر و عمر را مرتد بخوانيد!

ثانياً ، اگر حديث را مراجعه كنيد مى بينيد كه در آن رسول الله صلوات الله عليه مى فرمايد : آنها را شناختم .... "

پس بنابه آن ، رسول خدا بايستى آنان را معرفى كرده باشد و بقيه را از  آنان برحذر داشته باشد!

زيرا خداوند در آيات فراوانى خطاب به رسول خدا امر كرده كه با منافقان و كافران به جنگ و خشونت رفتار كند :

" يا ايها النبي جاهد الكفار و المنافقين و اغلظ عليهم و مأواهم جهنم و بئس المصير "

"اى پيامبر با كفار و منافقان بجنگ و بر آنان خشونت كن و جايگاه آنان ( منافقان و كفار ) جهنم است و بدترين آينده ى آنان "

عجيب اينكه اين آيه را در دوجا تكرار ديدم :

۱-آيه ى ۷۳ سوره ى توبة

۲- آيه ى ۹ سوره ى تحريم

و البته آياتى كه در باره ى منافقان آمده بروشنى نشان مى دهد كه آنان چه كسانى بودند و رسول اسلام نيز بنابه آياتى آنان را مورد تنبيه و رسوايى قرار مى داد.

اگر مايل بوديد آنان را مورد بحث قرار مى دهيم.

اما از مرتدين و كفار ، بايستى از شما با تعجب سؤال كنم:

به چه حقى اشخاص معينى آنهم بزرگان صحابه را كفار دانسته در حاليكه اين احاديث كه ذكر كرديد ربطى به آنان ندارد؟

اين حديث ، كاملاً در زمان جنگ هاى رده ( جنگ با آنانى كه از اسلام برگشته و بر عليه حكومت اسلامى آماده شده بودند ) آشكار شد.

عده اى از قبائل عربى بعد از مرگ رسول از دين خارج شده و به تبعيت مسيلمه ى كذاب و اسود عنسى و ... كه ادعاى نبوت كردند ، رفتند.

و عده اى نيز مدعى الغاء شدن " زكات " به عنوان واجبى دينى شدند و ادعا داشتند كه زكات را فقط به رسول الله داده و بعد از او اين حكم لغو شده است.

ابوبكر صديق خليفه ى رسول الله صلى الله عليه و اله وسلم با آنان جنگيد و آن جنگ ها به عنوان " حروب ردة " معروفند.

و شما بايد دقت كنيد كه كسانى را كه مورد مودت و احترام اهل بيت و صحابه بودند از مخالفين با آن " ارتداد " بودند و جنگها براى حفظ دين اسلام در آن محيط داشتند.

و اينكه كلمه ى صحابه يا اصحاب  به هر كسى كه در زمان رسول ايمان آورده و رسول تا هنگام وفات خود بر ايمان آنان  شاهد بوده ، اطلاق مى شود.

و بر اين تعريف كه آيا باقى ماندن يا مرتد شدن صحابى او را از زمره ى " اصحاب " خارج كرده ، خلاف است.

ولى در همه ى احوال ، امكان مرتد و كافر شدن نزديكان و ياران بسيار نزديك ايشان نيست به دلايلى كه از قرآن و احاديث رسول آمده.

خداوند به ابوبكر صديق رضي الله عنه شرف صحبت رسول اسلام قبل و بعد از بعثت داده و خداوند در قرآن ازايشان به عنوان صاحب رسول الله صلى الله عليه و اله و سلم ياد كرده است :

... لا تحزن ان الله معنا ...

نترس كه خداوند با ما ( هر دو ) ست.

و اينكه ابوبكر صديق رضي الله عنه مخاطب اين آيه قرار داشته شكى نيست.

آيا رسول خدا صلوات الله عليه با منافقان همنشين شده و دختران آنان را به عنوان زنان مورد محبت خود گرفته و دو دختر خود را به كسى مى دهد كه بعدها مرتد مى شوند؟!

خداوند در آيات قرآن ، رسول خود را به جنگ و شدت با كفار و منافقان امر كرده است.

چه طور مى شود كه خداوند فرستاده اش را از منافقان ( كسانى كه به ظاهر مؤمن و در حقيقت كافرند ) برحذر داشته و آنان را به او نشناسانده باشد؟!

 به شما و خودم در اين ماه مبارك تذكر داده كه با نيتى خالص به قدردانى از ياران رسول الله صلى الله عليه و على ىله و صحبه و سلم ، پرداخته و حقوق زحمات آنان را ضايع نسازيم زيرا اين دين اسلام توسط آنان به ما رسيده است.

و خداوند در سوره ى حشر مؤمنان را به سه گروه تقسيم كرده است

اول : مهاجرين ( صحابه و اهل البيت ) كه به امر رسول خدا صلوات الله عليه ، ديار خود را ترك كردند و در ميان آنان هيچ منافقى وجود نداشت ( به دلايل قرآن ) .

دوم : انصار ، اهل مدينه كه از مهاجرين حمايت و پشتيبانى كرده و به امر رسول با مهاجرين برادر شدند .

و در ميان آنان بزرگانى بودند كه رسول خدا آنان را مدح كرده و يقيناً منافق نبودند.

از اهل مدينه ( اطراف مدينه محل سكونت يهود بود ) عده اى به ظاهر ايمان آورده ولى به توطئه دست مى زدند و خداوند آنان را ذكر كرده است ( ومن حولكم من الاعراب منافقون و من أهل المدينة مردوا على النفاق لا تعلمهم نحن نعلمهم سنعذبهم مرتين ثم يردون الى عذاب عظيم .التوبة ۱۰۱)

سوم : كسانى كه بعد از آنها آمده و از خداوند طلب آمرزش براى خود و مؤمنانى كه قبل از آنان وارد ايمان شدند و از خداوند مى خواهند كه در دلهايشان غل و دشمنى عليه سابقين اسلام قرار ندهد.

و ما اميدواريم از اين گروه سوم بوده و باشيم.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 22:19  توسط أمة الله  | 

الحمد لله و الصلاة و السلام على رسول الله محمد و على آله و صحبه و من تبعه بإحسانٍ إلى يوم الدين.

ببنيد دوستان ، ديشب تو اين فكر بودم كه واقعاً منشأ خلاف ما از كجاست؟!

آيا ما در منزلت و مقام أهل البيت اختلاف نظر داريم؟

خير . هيچ احدى ملتزم به عقيده ى اهل سنت و جماعت ،منكر فضل و مقام اهل البيت نيست زيرا آنان :

اولاً ، مؤمنان صادق از نسل أولين اسلام هستند كه خداوند در باره ى جمله ى سابقين اسلام از مهاجرين و انصار به ما تذكر داده :

والذين جاؤوا من بعدهم يقولون ربنا اغفر لنا و لإخواننا الذين سبقونا بالإيمان و لا تجعل في قلوبنا غلاً للذين آمنوا ربنا إنك رؤوفُ رحيم.

سورة الحشر آيه ۱۰

خداوند در آيات قبلى ( ۷-۹) به مدح مهاجرين و انصار پرداخته سپس در آيه ى فوق از كسانى كه بعد از آنان ( مهاجرين و انصار ) آمدند سخن مى گويد و ما اميدواريم از اين گروه باشيم كه خداوند در باره ى آنان مى فرمايد :

و كسانى كه بعد از آنان آمده مى گويند پروردگارا ما را مورد بخشش خود قرار بفرما و همچنين كسانى را مورد بخشش خود قرار ده كه قبل از ما در ايمان پيشرو بودند و در دلهاى ما  هيچ غل و دشمنى براى آنانى كه ايمان آوردند قرار نده ، خداوندا تويى بخشاينده ى مهربان.

دوماً ، شرف نزديكى آنان به رسول الله صلى الله عليه و آله وسلم.

 

و بخاطر همين سعى فراوان دارم تا به عنوان واجب دينى خودم از سابقين اسلام ( مهاجرين ) كه ابوبكر و عمر و عثمان و على و اهل البيت از آنان بوده ، دفاع كنم و همچنين از انصار كه اهل مدينه بوده و به يارى مهاجرين و رسولمان صلوات الله عليه شتافتند و دريغى نكردند .

متأسفانه شما علاقمنديد شكافى بين مهاجرين ( صحابه و اهل البيت ) بوجود آورده و بلكه آن شكاف را به عنوان يك شعار دينى براى خود قرار داده و بعنوان " مظلوميت اهل بيت " در كتابهايتان بر بهترين مؤمنان اين أمت " لعنت ها " را به عنوان تقرب به خدا و اهل بيت مى دانيد.

اگر قرار بود منصفانه به اين موضوع بنگريد به خوبى متوجه مى شديد كه اهل سنت نه تنها اهل بيت را دوست داشته و مورد احترام شديد قرار داده بلكه تمام عقيده ى اهل سنت از مقام آنان نكاسته بلكه بدان افزوده است.

و در مقابل ، شما عقيده تان بر مبناى اهانت و حتى كفر و ارتداد صحابه است!

اين مسئله مرا به ياد پاپ و مزدوران مسيحى نما مى اندازد كه به پيامبر و دين ما اهانت ها مى كنند و بخوبى مى دانند كه ما به هيچ وجه نمى توانيم مانند آنان و همانند آنان عمل كنيم زيرا عيسى عليه السلام از انبياء الله ست كه احترام آنان جزء لا يتجزأ دين ماست.

 

شما مى خواهيد به آنچه خود بدان معتقديد ، لباس اهل بيت پوشانيده سپس مر ا در جبهه ى مخالف آن قلمداد كنيد !

حال بياييد نظرى به اعتقاد شما و اثر آن اعتقاد به اهل البيت و آيا اين اعتقاد شما باعث بالا بردن منزلت شان مى شود يا عكس آن !

اولاً ، در مسئله ى امامت كه آنرا نصى واجب  از سوى خدا و رسولش دانستيد ( و هنوز نيز به شرح آن وارد نشديد ) .

آيا تحقق يافت يا نه؟

كتابهاى شما مى گويد كه عمر و ابوبكر مانع تحقق " امامت " و خلافتى كه رسول صلوات الله عليه امر كرده بود ، شدند!

در حاليكه سخنان رسول اسلام و قرآن نشان مى دهد كه هيچ مخلوقى قادر به تغيير اراده ى خداوند نيست.

و وقتى از آن امامت كه شما به عنوان " استمرار نبوت " و مكمل نبوت مى دانيد ، سؤال مى كنيم شما با استناد به احاديث اهل السنة ( حديث ۱۲ خليفه او قريش ) مى گوييد : آن ۱۲ خليفه همان ۱۲ امام ما هستند!

خوب، بقيه ى حديث را ببنيد:

آيا اين حديث تحقق يافت يا نه؟

رسول امت به ما بشارت داده كه اسلام در مراحل عزت و تمكين شاهد 12 خليفه از قريش مى شود.

خليفه به كسى گفته مى شود كه بر تمام مملكت اسلامى حكم و بيعت او از مسلمانان ثابت شده باشد.

اگر كتابهاى شما را مراجعه كنيم از نظر شما تمام حكومت هاى اسلامى از خلفاى راشدين تاكنون نه تنها مرحله ى عزت اسلام نبوده بلكه جزء مراحل سختى و زلت به شما ر آمده !

بدين صورت اين حديث را از ابتداء شما نقض كرديد زيرا وجود آن 12 خليفه ى قريشى بايستى با  عزت و تمكين حكومت هاى اسلامى بوده باشد.

چه طور شده كه شما 12 خليفه را در مقابل بدترين دوران ذلت و خارى اسلام قلمداد مى كنيد؟!

به اعتقاد ما امام على رضي الله عنه نه تنها مجبور به همكارى با خلفاى قبل از خود نبوده ، بلكه يكى از واجبات خود دانسته كه لحظه اى كوتاهى ننموده و با يارى و همكارى اش دست راست قوى آنان بوده و خود نيز بر همان راه آنان گام بر مى داشت.

امام على عليه السلام و فرزندان برومندشان حسن و حسين عليهما السلام هر كدام فرزندانى به نامهاى ابوبكر و عمر و عثمان داشته كه آنان در كربلا به همراه حسين عليه السلام شهيد شدند.

اين نام گذارى جز به خاطر محبت و احترام آنان به ياران رسول نيست و الا همه مى دانيم كه ابوبكر اسم نبوده بلكه كنيه ( لقب ) بوده و الا اسم ايشان عبد الله  بوده ، ولى چون به ابوبكر مشهور بود نان ايشان را به عنوان محبت به آنان و قدر دانى بر فرزندان مى نهادند.

و حتى در قضيه ى ارث و فدك ، خود امام على عليه السلام بر همان روشى كه خلفاى قبل از او حكم كردند ، عمل كرده و دوست نداشت تغييرى به حكم نمايد زيرا ابوبكر و عمر رضي الله عنهما زمين را براى خود نگرفته بودند بلكه همانند رسول صلى الله عليه و اله وسلم از آن به مصرف و نفقه ى اهل البيت و صدقه ى مستمندان قرار دادند.

و اگر قرار بود رسول اسلام به دختر خود مال و ملك ارزانى دهد ، در زمان حيات خود به آن هنگام كه دستان فاطمه سلام الله عليها از شدت كار زخم بر مى داشت و به خانه ى رسول الله از فقر و شدت و سختى كار شكايت مى برد و طلب خدمتكار مى كرد به او نمى گفت :" تو را به بهتر از اين راهنمايى مى كنم . هنگام شب 33 بار سبحان الله و 33 بار الحمد لله و 34 بار الله اكبر بگو !"

اين نمونه اى از خروار است!

نبى اسلام نخواسته خود و خانواده و اهل بيتش به دنيا آلوده شوند.

از ام المؤمنين رضي الله عنها نقل شده :: ماهها در خانه ى ما آتش روشن نمى شد ( براى غذا ) .

اميدوارم سخنان مر ا همانطور كه در نيتم هست درك كنيد . 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 22:15  توسط أمة الله  |